راحله یار :
12 حمل 1388

آغاز سال
حسرتا نوروز
یک دامن شرارآورد ورفت قـطره اشکی رابه چشمم یادگارآوردورفت
مرکـب جــان
قـناری از نـفس افتـاده بــود نـالـه ی تلخی بـه پـاس انتظار
آورد و رفت
باد دست
انداخـت گیسوی مــرا تابید، بُـرد تار تـارش کـرد مـثل
پــارسـال آورد و رفت
از دل دریـا
صـدای گــریـه بـالا شــد دمی: تا صدف جـای گهر ازسینه مار
آورد ورفت
گل به جای
خنده با بغضی گریبان را درید برگ و بـارش را کـنار جـویبار
آورد و رفت
بــاغ مــثـل
کـودکــی افـتـاده از مـادر جــدا هرکسی بردامنش یک مشت
خارآوردورفت
در بساط عشق
یــک شاخ تـری پیدا نـشد لحظه های عشق ورزی زهرمارآورد ورفت
در دل بـــاغ
محبت گــردبـادی خـانـه کــرد کاج را گـردن زد و پــای چـنار
آورد و رفت
با دو چشم ِ
خویشتن دیدم شب ِ آغـاز سال
گرد و خاک
استخوانم را بهار آورد و رفت