
اندوهِ زنِ افغان
ګلِ داشتم ګلِ یکدانه من
تاج سرو زیبِ خانه من
چه شدکه رفت ازکاشانهِ من
یادم است اخرین شبی که ګفت بمن
دوســـتت دارم ازدل، دوردانی مـن
ولی حالا،
حال در یاد اوشب را سحرکنم
عمر خود بی ثـــمربه سرکـنم
روزوشب همی بینم سوی در
چوصدای زنګ درشود
دل ازسینه بدر شود
اینک امد یارم
دل ودلدارم
ده وم سوی در
تا حلقه کنم دست از کمر
درباز شود
سینه باند، از پرپر،
چقدربی وفا بودی که نګفتی بمن
تــورفـتی ومانـدی ســه فـرزنــد،
نه!
تونبودی، بی وفا بود بخت من
تا باشم تنها باسه فرزند،
یک وسه وپنج ساله،
همی دارندازدوری پدر ناله،
بیاد دارم صبحِ را که اخرین دیدار
دویدم تا دمِ درِ حیات
دیدم جمالش
بوسیدم لبانش
چرا تاپشت در دویدم من؟
شاید این بود اخرین دیدارش،
هنوزدرفکران بوسه بود
تشنهِ اغوشِ جانانه بودم
شنیدم صدای مهیبِ انتحار
ګرچه بودصدا،ازدوراِ دور
ګوی قلبم را پاره کرد بیکبار
ناخوداګاه فریادزدم
فرزندانم را یکا یک صدا زدم
ګرفتم در اغوش،
ګوی کسی، ګفت بمن
ګفتم پدرات...
هنوزحواسم نبود جمع
نشسته بودم درغم
کی شام شود؟
تا یارم باز درکنار شود
که رسید خبربمن
حدسم صحیح شد اندم
در انتظاراو پنج سال و نیم ګذشت
دیګر شب نشد، روز بمن
ایلنبورګ ، جرمنی
۲۰۰۹/۰۲/۲۵