|
بـه پـا خـیـزیـد ای یـاران ! گـلـويم سخـت پـر درد و ـدايـم سخت دلگيراست هـوای عـشق مسموم و محبت پـا بـه زنجـيـراست بـه چـشم خـویـش دیـدم پـیکر الـفت به پای دار مـریــد عــشق مـی بـایـد کـه داد عشق بستانـد
اعدامِ قناری
باز اشکم کمکی سر زده خون آلود است خانه آشفته تر از پیش و لبالب دود است باز هنگامه به پا گشته که شب می پاید جِغد می خواند وخفاش ازآن خوشنود است باد گستاخ تر از پیش به رقص آمده است ریشه با تازه ترین زخم تبر نابود است چقدر مرغِ ِسحر، تا به سحر خواهد مُرد چقدر در به رخِ باد صبا مسدود است چقدر شیشه به رقصِ سرِسنگی شکند چقدر سنگ به چشمِ غزلم مردود است چقدر شعر دگر بوی جنون خواهد داد چقدر شاعر ِ دلسوخته نا مسعود است چقدر دامن ِ دریا شده آلوده به زهر چقدر ماهی آواره کنار ِ رود است چقدر دستِ پریشانِ دل من خالی ست چقدر عرصه ی پرواز ِ دلم محدود است
|