|
( سعادت پنجشیری): 18 حوت 1387

چکامه ی
برای( زن/مادر)
مضمون ترانه
ای، تمنای شعور
ای غـایـه ی
آرزوی آیـنـده ای دور! سرنامـه
ی عاشقانه ای مجلس نــور
تا گشته همه
عطر نهان در گل شوق کرده
به زبـان شـعر در سیـنه خـطور
در نــای قــلم
، لـبـان احـساس شـفق
در
دیـده ی هــر تـرنمی کـرده ظـهور
گه در سرشاخه
همچوشاه توت فرح
گه
در دل اشکوفه شده خواهش نـور
گه لطف بلاغتی
بـه هــر کـام وزبـان گه
ذهن تـرصـدی به هر دیده ی کـور
گه خوانده فرا
دخت فروزنده ی تاک تــا
بـزم شـبانه ی شـده غــرق سرور
گه سـاغــر
صهبای بـه دـستان بلـور
در
رقـص فـگنـده آتش حسـرت حـور
گـه صاعـقه ی
الـفـت امـواج شکیب
گه
درنگه ی چشم تـو تسخیر حضور
گه سجــده به
دامنت کــند پیک سحر گه
سوژه ی تهمتی بـه پهنای قصور
گه آیـــه ی
اعجــاز محــبت بــه دلی گـه
نــام تـو آمــده بـه فتوای شـرور
گه دست تو
گهواره کش هستی دهـر گه
مهر تو زنـده کــرده تا خاور دور
گـــه همهمه ی
نــیـاز اهــــداف دراز گـه جـذبه ی نــورانیی زیبای سطور
گه فخــر روان
و پیکر دولــت عشـق گه
نـاز و نـیاز زنـدگی تــا لـب گــور
گه بــارقه ی
عاطفه ی خواب وخیـال
گــه مـظــهـر
آرزوی در مـسند زور
گه لرزه ی
احساسی به رخسارغروب
گــه زاده
ی تـو همسخن وادی طور
شهنامه ی لبخند
بـشر حسن تـو است
بنوشته همه دیده
ای باخامه ای نور
ای گلرخ شاه
بیت غــــزلهای سپــید! بنمای
جهان خودبه احساس غرور
نیلاب نگاهِ
تـــو دمـــد سبزه ی عشق
مضمون تــرانـه ی
، تمنای شـعور
ای در رخ تو
سخن زبان یافته است
تا مهر تو بر
دیده و دل تافته است
|