|
عبــــد ا لغـــفور امینی: 23 جدی 1387
دعاییه یا ا لهی دست بی آ زار ده ما را و بس تا که آسیبی نبیند از سوی ما هیچکس راه دیـن وراه نیـکی را نصـیب ما بـکن کن نگه ما را تو از جمل هوا ها وهوس یا ا لهی کبر وخود خواهی نصیب ما مکن تاکه عمر ما به هیچ وپوچ نگذارد عبث تو بزرگ هستی و دربارت در ا مید ما ست تا ا بد ما را مـکن درمـا نـده نزد هیچ کـس نور قرآ ن را به جان وفلب ما تنویر کن تا نبا شیم غا فل از یاد تو بهر یک نقس هیچ کس می نشنود آ واز بی سا مانی ام غرق در بحر گناهم شو به من قریاد رس ما گناه بســیار کر دیـم ای خـدا ی مـهربـان پیش فضل و لطف تو با شد گناه ما چو خس کن رسولت را شفا عتخواه ما در روز حشر توشه بهر آ خرت همرا ه ما با شد به خس کن امینی را هدا یت بیشتر در راه نیک تـا نـگردد بـا عـث آ زار بـهر هیـچ کـس ***************************** دل نا توان دل برده ای وخویش زچشمم نهان مکن خود کشتهء مرا وبه مرگم فغان مکن خوا هی ا گر توراحت د ل را کرم نما برشانه زلف مشک فشان را فشان مکن رنج وتعب زعشق بسی د یده ام بیا ما را به درد هجر دیگر ا متحا ن مکن از بهر مقدمت به چمن خیمه میزنم نو مید م ا ز بها ر وگل و بوستان مکن رنج زیا د د یده ام ای نا زنین مرا د یگر عجین نا له و آ ه و فغان مکن بگذا ر صبح و شام بیایم به کو ی تو منعم ز خا ک بوسی ا ین آ ستان مکن را ز د لت همیشه نگهدا ر در د لت آ نرا برا ی هر کس ونا کس بیان مکن بر لا ی زلفهای سیه شا نه کم بز ن زین بیش پاره پاره دل نا توان مکن |