|
خيرالله آزاد:22دلو1387
ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم

رويين
تنيم، اگرچه تهمتن به مكرزال
تير دو سر به
ساحل هلمند مان زند
(در سوگ بسته شدن روزنامه پیمان)
بیشتر از شش سال است که کار رسانه ای می کنم و کار رسانه ای بخشی از زند گی
من شده است و خودم را در هیچ قالبی بهتر از کار رسانه ای، آرام تر و با
نشاط تر در نمی یابم و رسانه بخشی از هویت، وجود و هستی من شده است و در
میان امواج آن معنا می یابم. در بیشتر از شش سال کار رسانه ای ام سمت های
مختلفی را به عهده داشته ام. سردبیری روزنامه، مدیر مسئوولی هفته نامه، کار
گردانی، تهیه کنندگی و مجری گری در برنامه های تلویزیونی و پیش از این که
با پیمان بپیوندم، مدیریت خبر تلویزیون نور را به عهده داشتم.
پس از چند ماه کار در پیمان اکنون که روزنامه پیمان مجبور به بسته شدن می
گردد، در ارزیابی که پیش خودم از کار رسانه ای ام در رسانه های مختلف
داشتم، به این نتیجه دست یافتم که دوران کوتاه چند ماه کارم در پیمان در
پرونده کار رسانه ای ام، برایم گران بها تر از تمام بیشتر از شش سال کار
رسانه ای ام بوده است؛ زیرا با توجه به روحیه ای که داشتم و با توجه به
باور و پنداشت من از هدف کار رسانه ای، من به باور ها و پنداشت هایم، بیشتر
در این روزنامه خدمت کرده ام و آن چه را حقیقت و راستی دانسته ام گفته ام و
نوشته ام. در طول دوران کاری ام در رسانه ها تنها به معیار معاش و پول کار
نکردم و هیچ گاه با چنین توقعی به جایی نرفته ام.
کار در رسانه برایم یک هدف داشته، دارد و خواهد داشت و آن اعتراض در برابر
پلشتی ها و تاریکی ها بوده و بس و با توجه به قدسیت قلم تا جايي كه خداوند
به آن سوگند ياد كرده جایی قلم زده ام که در آن جا به پاکی قلم باور وجود
داشته و از بیان حقیقت هراس و ترسی وجود نداشته باشد.
من با پیمان به عنوان یک خواننده آشنا بودم و با ظهور این روزنامه در میان
رسانه های چاپی کم کم بارقه های امید در چشمان شماری که به کار رسانه ای به
عنوان یک کار روشن گرانه و هدفمندانه در کشور نا به سامان ما باور داشتند،
درخشیدن گرفت. کارم را در پیمان زمانی آغاز کردم که پیمان دیگر در میان
رسانه های افغانستان یک سر و گردن بالاتر از همه قد کشیده بود و به پیش می
رفت.
در یکی از روزها پس از آن که از تلویزیون نور استعفا داده بودم، آقای
پریانی یکی از دوستان قدیمی ام که در پیمان کار می کرد، از من پرسید کجا
کار می کنی؟ گفتم بیکار هستم. او پس از تأملي کوتاه برایم پیشنهاد کرد که
بیایم با پیمان کار کنم. وقتی این پیشنهاد را برایم مطرح کرد، در زندگی پس
از پیشنهادی، کمتر این چنین به وجد آمده ام که با پیشنهاد آقای پریانی برای
کار با پیمان به وجد آمدم و بدون کدام تأملی گفتم که اگر امکان داشته باشد،
من موافقم با پیمان کار کنم.
کارم را با پیمان آغاز کردم و در روزهای آغازین بیشتر از آن چه در باب
پیوند فکری ام با تیم پیمان فکر می کردم، خود را نزدیک تر یافتم.
آن هایی که قلعه های بلند فساد، ناتوانی و کور اندیشی شان توسط جوان هاي به
اصطلاح تازه به دوران رسیده و با ایمان و متعهد در پیمان، نقب زده می شد و
دیواره های دروغین شخصیت شان در اثر این نقب زدن ها فرو می ریخت و ماهیت
اصلی آن ها نزد مردم آشکار می گردید، اکنون پس از یک اشتباه غیر عمدی تبر
آن ها، دسته خوبی یافته است و هر روز کسی را و گروهی را علیه این روزنامه
می شورانند تا جايي كه گردانندگان آن را مجبور به بستن این روزنامه كردند و
شما امروز آخرين شماره آن را مي خوانيد.
آن هایی که تبه کاری ها، ناتوانی ها و زشتی های شان از دست پیمان ضربه
خورده است و ازین بابت دلریش اند، بدانند که بسته شدن پیمان شکستن آیینه ای
است که هر پاره اش خنجری خواهد بود و بسته شدن این روزنامه نه یک پیروزی
برای آن ها که یک نقطه سیاه دیگری بر کارنامه های خرد ستیزانه شان خواهد
بود؛ زیرا با بسته شدن پیمان چهره دروغین و کاریکاتوریک آزادی بیان در
سرزمینی که با استبداد ازدواج دیرینه دارد، آشکارا تر خواهد گردید. هر چند
ماهیت اصلی باور این نظام به آزادی بیان زمانی آشکار گردید که وزیر فرهنگ
این حکومت آن را قصه مفت خوانده بود.
آن هایی که از پیمان، دلِ ریش دارند بدانند که قلم به دستان پیمان در این
سرزمین با هیچ کسی دشمنی نداشته و نخواهند داشت. اگر کسی را چیزی گفته اند،
نه خود آن شخص که عادت بد او، باور بد او و رفتار بد او را به نشانه رفته
اند. نقد های پیمان به دعاهای مادری می ماند که هنگامی فرزندش کار نادرستی
را انجام می دهد برایش دعا می کند که الهی پسرم بمیری ولي این مادر هرگز به
مرگ فرزندش راضی نیست. در حقیقت معنای دعای این مادر این است که الهی عادت
و کار بد فرزندم بمیرد نه خود او. قلم به دستان پیمان اگر ظاهرا کسی را بد
گفته اند، نه آن شخص را که عادت بد او و فساد و ناتوانی نهفته در او را بد
گفته اند و خواهند گفت.
در این روزها که پیمان بسته می شود، احساس عجیبی دارم، احساسم به دردمندی
می ماند که می خواهند دهنش را ببندند تا دیگر سخنی نگفته باشد، گلویش را
خفه کنند تا فریاد و اعتراضش را کسی نشنود، چشمانش را ببندند تا زشتی و
پلشتی ای را نبیند و آن را به دیگران بازگونکند. این احساس عاطفی من به
عنوان یک انسان درد دیده است؛ اما خرد و هوشم مرا به سمت دیگری می برد و
دریچه دیگری را فرا روی ذهنم می گشاید و هشداری دریافت می کنم که نباید
صدای اعتراض مان با پیچیده شدن طومار پیمان خاموش گردد. زیرا در آن صورت
فساد و تبه کاری جرأت خواهد یافت تا پیمان دیگری و صدای اعتراض و اصلاح گري
دیگری را در گلو خفه کند. به همین دلیل بسته شدن پیمان پایان کار اعتراض
گری نخواهد بود.آن هایی که در این روزنامه گردهم آمده بودند، پیمان شان با
هم، تنها به چاپ کردن روزنامه ای نبوده، بلکه پیمان شان بر سیه ستیزی،
اصلاح گری و در هم کوبیدن تاریک اندیشی و تاریک باوری بوده است. این
روزنامه حضور داشته باشد یا نداشته باشد، فلسفه وجودی این آدم ها با اعتراض
معنا یافته و خواهد یافت. آن هایی که با ناتوانی، فساد، و هزاران کمبود
دیگر ازدواج دیرینه دارند، به جای توطئه چینی و به جای شکستن آیینه ها، خوب
است به فکر اصلاح خودشان باشند نه به فکر شکستن آن. آن ها باور داشته باشند
که پس از این و با بسته شدن پیمان نيز پرونده های فساد، ناتوانی ها و زشتی
ها و پلشتی هاي شان در پشت پرده اسرار باقی نخواهد ماند و در هیچ گلویی
فریادی علیه قانون شکنی، فساد و هزاران بد بختی دیگر خفه نخواهد شد.آن هایی
که تلاش کردند تا با به دست آوردن بهانه ای صدای اصلاح گری و روشن گری رسای
چند جوان معترض را در گلوهای شان خفه کنند، کور خوانده اند. این صدا، قرن
ها در گلو ها و سینه ها اسیر بوده و امروز از قفس سینه و تنگنای گلو برون
پریده و در کوها و دره ها به هم می پیچد و از خودش صدا های دیگری تولید
کرده و کسی آن را برای خفه کردن در گلویی دوباره بر گردانده نمی تواند. این
ها با اعتراض و انتقاد معنا یافته اند و با آن زیسته اند و خواهند زیست.
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم |