|
|
فروغ فرخزاد: 4 حمل 1388
دختروبها ر دختـرکـنا رپنچــر ه تنـها نشست و گفت ای دخـــتر بـها ر حـسد میــبر م ز تو عـطر و گل و تـر ا نـه و سر مستی تـرا با هــر چــه طا لبی بخـدا می خرم زتو بـرشا خ نـو جوا ن درختی شکو فـه یی بـا نــــازمی گشوددوچشما ن بسته را می شست کا کلی بـه لـب آ ب نـقره فا م آ ن بـــالهای نــا زک زیبــا ی خسته را خورشید خـنده کرد و زامـواج خنده اش بــر چهر ر و ز رو شنی دلکشی دویـد موجی سبک خزید ونسیمی به گو ش او را زی ســرود وموج بنرمی ازاورمیـد خند یـد بـا غـبا ن که سـر انجام شـد بهار دیگرشکــو فه کرده درختی که کا شتم دختر شنید و گفت چـه حا صل ازین بهار ای بس بــهار هــا که بهاری نــد ا شتم خـو ر شید تشنه کام در آن سوی آسمان گویی میان مجمری ازخون نشسته بود می رفت رو ز و خیره در اند یشۀ غریب دختر کنا ر پنجره محزون نشسته بود |