|
پرتونادری:10حوت1387

دو گل میخک از
روزگاران دور
روزی در خانهء کسی
بودم، در آن روزگاران راکت باران کابل که از آسمان آتش فرود می آمد و از
زمین خون و گرسنه گی می روید.
مرد، تازه به
جنرالی رسیده بود. به زبان آن روز گار، وندش به جا خورده بود، چنین بود
که همه جا برای او چنان بهاری می نمود. کابل در نظر ش چنان مدینهء فاضله
یی می آمد که هزار افلاطون پیوسته در هوای آن زیسته اند .
مرد ، حکیمانه با
حکمت عملی آن روزگار دیگران را اندرز می فرمود که هرگاهی که در خانه بیکار
ماندید پول های خود را بشمارید تا چاق شوید وصحتمند! گفته یی از کارو
یادم آمد که باری شاید در شکست سکوت یا جایی دیگری نوشته بود با همان
زبانی که شما می دانید!
باری دهقانی به
اربابی خود نالید که ای ارباب یگانه دخترم احول است و هر چیز را دوتا دوتا
می بیند! ارباب فریاد زده بود که ای نمک ناشناس، مگر نمیدانی که دختر من
نیز همه چیز را دوتا دوتا میبیند.
دهقان گفته بود
درست می فرمایید ارباب ؛ اما دختر شما خوشبخیها ها را دوتا دوتا میبیند ؛
در حالی که دختر من بدبختی ها را!
گفتم ،جنرال ما
مگر بدبختی های خود را برشمریم، ما را که دیگر آهی در بساط نمانده اند! از
آسمان آنچه که می بارد آتش است نه زر! صدای خندهء جنرال د ر اتاق پیچید!
مانند آن بود که
جنرال پیوسته پولهای خود را بر می شمرد، برای آن که با گذشت هر روز بیشتر و
بیشتر چاق می شد. چاق ، شاد و سرحال .
من ، اما
هرازگاهی که فرصتی می یابم می روم به سوی انبار کتابها و مجله هایی که در
خانه دارم.
نمی توانم بگویم
قفسه ها. برای آن که کتاب های من هنوز شایسته گی آن را نیافته اند تا در
قفسه هایی جاگزین شوند. گویی کتابهای من بیجا شده گان جمهوریت آواره گی من
اند.
هر بارکه انبار
کتابها را به اصطلاح مرم ته و بالا می کنم، چیز های جالی پیدا میکنم.
نوشته های از خودم از روزگارانی که پول در کیسهء پدر بود و گندم سرخ در
انبار. اسبی بر آخور و گو سفندانی در چراگاهی.
به گفتهء مردم نمی
دانستم که آب از زیر پل می گذشت یا از بالای پل!
گاهی
هم نامه یی می یابم از دوستی و بعد می خوانم که چه نوشته است ! با تعجب در
میابم که انسان ها چند دهه پیش چقدر صمیمی بوده اند. حالا دیگر نامه ها از
چنان جمله هایی تهی شده اند. اساساً انترنیب دیگر جایی نه برای نامه های
دوستانه مانده است و نه هم مجالی به نامه های عاشقانه!
گاهی هم عکسی می
یابم. گاهی کتابی که فکر می کنم دیر گاهیست که از من گم شده است .
گاهی هم کتابی را در میان کتابهایم کشف می کنم که سالها پیش به این
جمهوریت آواره شده اما ما هیچگاهی با هم چشم به چشم نشده ایم .چیزی را که
جستجو می کنم نمی یابم ؛ اما چیز دیگری را می یابم .
وقتی که کتاب «
... و گریهء صد قرن در گلو دارم» را که گزینه یی از شعر های گلاسیک من
اند، می خواستم چاپ کنم، این انبار را بسیار ته وبالا کردم . کتابچه ها
عهد عتیق را ورق زدم . شعر هایی یافتم ؛ اما بادریغ این نکته برای من روشن
شد که شمار زیادی از شعر هایم دیگر در این جهان نیستند. دریافتم که بسیاری
از شعر های کلاسیک من گم شدنه اند. مانند آن بود که پار هایی از روان خود
را از دست داده ام. مثل آن بود که کسی دلم را در میان مشت های خود می
فشارد. دلم را در میان هر دو دست خود مانند اناری می فشارد و از درون دلم
صدای درد ناکی بیرون می زند.
فکر کردم که صدایی
می شنوم از شعر های گمشده ام که ای سپید سرای سیاه بخت! ما را رها کردی،
مگر ما نبودیم که دست ترا به دامان این بانوی سپید دامن رساندیم. تو با
سپید سرایی هایت نه به روزگار سپیدی رسیدی و نه هم به سپید کامی، ما را
نیز از زیستن بر روی برگ هایی هر کتابی محروم کردی!
مگر تو نگفته
بودی:
از این میخانه تا
مل می زنم من
به کیسوی سخن گل
می زنم من
احساس کردم که ذره
ذرهء دلم مانند دانه های انار درزیر فشار دستان نیرومندی خرد و خمیر می
شود!
*
این روز ها باز
سرو کارم به این انبار درهم و برهم افتاد. در یکی از کتابچه ها باثی مانده
از آن روزگاران دور شعر واره هایی یافتم . خواندم، آن شعر واره ها مرا به
گذشته های دوری بردند، به روزگاری که خون داغ در رگهایم بود. رسیدم به
دانشکدهء ساینس دانشگاه کابل و خودم را در میان آن صنفی های عزیز یافتم که
شعر را پاس نمی گذاشتند. هر چه بودند دلم برای هر یک آنها تنگ شده است.
حتی برای آنهایی که کمتر دوست شان داشتم یا به زبان دیگر آنها مرا کمتر
دوست داشتند.
نمی دانم چرا این
دو شعر بیشتر از شعر های دیگر، خاطراتی را در من بر انگیخت.. این دو شعر
مرا برد به گذشته ها. البته نه به آن دهکدهء سبز کودکی نادر نادر پور؛
بلکه به چمن های سر سبز دانشگاه کابل. بچه های پاک، دختران قشنگ درسخوان
ناز نازی، بحث های داغ سیاسی، باشگاههای ورزشی،. سرو های بلند. رسیدم به
صدای زنی چادری پوشی که پیوسته می گفت: «او بچهء ساینس! بتی حق ننه ره»
رسیدم به گلهای میخک که یکی از صنفیهایم بصیر می گفت که گل میخک نشانهء عشق
است . اگر به دختر بدهی به این مفهوم است که او را دوست داری و عاشق او
هستی . اگر او گل را پذیرفت یعنی عشق ترا پذیزفته است .فکر می کنم که او
بعداً گل میخکی به کسی داد.
شاید این دو شعر
نیز دوتا گل میخک اند که من بر چیدم تا به کسی بدهم؛ اما تا آخر بر جای
ماندند و به کسی ندادم شان. شاید نمی دانستم که گل میخک را چگونه به کسی می
دهند.شاید گلهای میخک من دیگر رنگ و بویی نداشته باشند، اما هنوز پاره هایی
از عاطفهء مرا در خود دارند. حالا می خواهم هر دو را بر دروازهء کابل
بیاوزم . دوتا میخک از روزگاران قدیم با رنگ و بوی قدیمی، اما اصیل. میخک
های مانده در لای کتاب حجیم روزها و سالهای دشوار!
دلــم در آتشی
سوزد نهـــانـــی
درین سوزنده عشق
جـــاودانـــی
بــه دامـن
اشکهای من شگفـــتـه
بــه رنــگ
اخـــتــران آسمــانــی
کند هـر شب
خــیالش تا سحـــرگاه
ســـرای
دیــــدهء مــن گلــفــشانی
دوچشمانش،دوتازنگی دوتا مست
دوتا نام آوران
در خون فـــشــانــی
تابستان 1354
دانشگاه کابل
چون شاخهء
نیلوفــر
سمین تن و
زیبــایــی
نــارام و
خــروشانــی
تــو هسـتــی
دریــایی
چشم تــوسخن
گویــد
اما کــه لبت
خامـوش
گیسـوی تـــو
افــتاده
چون ابرسیه
بردوش
تـــو اخـــتر
رنگیــنی
در شـــام
خــیال مــن
من گریم و
تــوخندی
مستانه بــه حال
من
همــچون نفس
باران
از عـــاطفه
لــبریزی
جــانبخش و
فریبایی
پر شورودل
انگیزی
پیــوستـه
گـریــزانی
مـــانـند
امـــید مـــن
بـر من تـو نمی
تابی
ای ماه
سپـــــید مــن
جوزا 1354
دانشگاه کابل |