دسترسی به معلومات جامع و همه گیر در سایت کوفی  

سید همایون شاه (عالمی): 8 سرطان 1388

 سید همایون شاه (عالمی)

عشقری

آن تاجدار زرین  ِ طبع شاعری، آن صوفی و عاشق شعر دری، آنکه با عوام بیشتر از خواص داشت محشوری ، آن عاشق  ِ سوخته دل غلام نبی عشقری ، را سال تولد 1312 ه ق و محل تولد وی را قریه چهل تن کابل گفته اند.

به قول بزرگ مرد ادبیات دری  ِ معاصر زنده یاد مولوی خال محمد خسته، عشقری در بدو تاسیس معارف در بعضی از مکاتب مرکز و اطراف به صنوف ابتدائی به حیث معلم ایفای و وظیفه مینمود ه و بعد ها دکان صحافی گشوده و امرار معاش از این طریق میکرد.  

مرحوم خسته میفرماید: (عشقری مرد متواضع و با درد و از چاشنی فقر بهره ور و صحبت پُر تاثیر دارد . و همواره اطرافش دسته ی از اصحاب درد و ذوق جمع میباشند.

شاعرشهیرکابل شایق جمال(متولد 1317 ه ق)با اومصاحبت ومحبت دارد وبه دکانش همواره مینشیند. عشقری سخن را نهایت سلیس و روان و آراسته با لباس ادب میگوید ، مضامین شوخ و بکر در کلامش به وفرت میتوان یافت از قبیل:

قوم وعزیز دیگرودلداردیگرست         با یارمن هزاربرادر نمیرسد

میا به خانه ام ای ساده  رو برای خدا

که من به عشق در این کوچه سخت بد نامم

برلوح تربت خودنقش قدم توکندم          یعنی که تا قیامت پای توبرسرماست

شیون  زو لانه ی پایِ تو میگوید به گوش

هر که حسن  ِ یوسفی دارد به زندان میشود

دیدم از دور گفتی  با رقیب        زود تر بگذر که اینجا عشقریست

بیشتر اشعار عشقری را مطبوعات وطن در صفحات جراید و مجلات طبع و نشر کرده و در کشور با حسن وجه معرفی شده ....) آقایی عبدالحمید وهاب زاده کلیات صوفی عشقری را ترتیب داده در آغاز کتاب چنین نوشته اند: " کوچه های افسانه ساز کابل که لیل و نهار زیادی را پشت سر گذرانده با راهرو های تنگ ، با خانه های بلند و دیوار های کمر انداخته اش در سال 1271 هجری شمسی در خانه ی تجار پیشه یی بنام شیر محمد معروف به (داده شیر) کودکی به دنیا آمد که نامش را غلام نبی گذاشتند و بعد ها به صوفی عشقری مشهور شد . {نوت: مولوی خسته مرحوم اسم پدر عشقری را محمد رحیم و تولدش را چهلتن گفته است و از شیر محمد و (داده شیر) خبری نیست، همچنان مولوی خسته عشقری را  (اشقری) نبشته اند قضاوت را میگذاریم به اهل خبره الله و اعلم .. }

به هر حال آقایی وهاب زاده می افزایند: غلام نبی هنوز سالهای نخستین کودکی را سپری نکرد که پدرش را از دست داد و بعد از مدتی کمی برادرش دار ِ فانی را وداع کرد و پس از مدت اندک چنگالش از دامن مادر هم رها شد و به یاری دوستان نزدیک در جاده زندگی قدم می نهاد. باری غلام نبی با عیاران پرداخته و با آزاد منشی آمیخته بود ، عاشق و دلباخته تصوف میگردد و همه نقد زندگی اش را بر سر این نسیه میدهد و بر همه داشته هایش پشت پا میزند. ....

درسال 1293 هجری غلام نبی نخستین شعرش را به تخلص عشقری سرود و این شعر که سخت روان و موزون بود در جراید و روزنامه های آن زمان به چاپ رسید و هفتاد سال تمام به شاعری پرداخت. درسال 1335 هجری شغل صحافی را بر گزید و با کتاب سر و کار پیدا نمود و بعداً بزم های شاعرانه به پا مینمودند که هر روز دوستداران تازه ی بر جمع علاقه مندان خویش می افزود و بالاخره در 9 سرطان 1358 هجری شمسی به عمر هشتاد و هفت سالگی دارفانی را وداع کرد." اشعارعشقری بخصوص غزل هایش آن قدر سلیس و روان است که برای همه قابل فهم بوده و درضمن ازتمام مزایای شعری برخوردارمیباشد ازجمله غزل هایش که شخصاً من آن راخیلی دوست دارم و اکثر هنر مندان آنرا تصنیف نموده و خوانده اند غزل ذیل میباشد:

به این تمکین که ساقی باده درپیمانه میریزد

رسد   تا دور   ما  دیوار این  میخانه میریزد

گرفتی چون پیِ مجنون ز رسوایی مرنج ایدل

که  دایم سنگ  طفلان  بر سر  دیوانه میریزد

به یادِ شمع  رخساری که میسوزد دل  زارم

که امشب بر سرم ازهر طرف پروانه  میریزد

زلیخا  گر  برون   آرد   ز دل  آهی  پشیمانی

ز پای   یوسف  زندانی  اش  زو لانه میریزد

شود هر کس به کوی عشقبازی  پیرو فرهاد

به روزجان فشانی خون خود مردانه میریزد

رسانی برمن ای مشاطه تا  زنّار  خود سازم

ز  زلف  یار هر تاری که  وقت شانه میریزد

اگر سیم  و زری عالم به دست عشقری افتد

شب  دعوت به پیشِ پای  آن  جانانه میریزد

یکی از غزل هایش را استاد قاسم مرحوم در قالب یک راگ بسیار عالی خوانده بودند:

گر بهشتم  میسزد دیدار جانانم  بس است

وربه دوزخ لایقم تکلیف هجرانم بس است

ای فلک  بر دوش من بار غم  دنیا   منه

نازوتمکین وادای خوب رویانم بس است

از حدیث  زلف مشکین تو سرگردان شدم

بعد امشب دیدن خواب پریشانم بس است

گر خیال یارگردد پیش چشمم خواب مرگ

اینقدر  ها روشنیِ ماه     تابانم  بس است

یکی از اشعار عشقری را خواننده خوش آواز رحیم( مهر یار) در یک قالب هندی خوانده است:

عمری دلم به ناوک نازت  نشانه  بود       جان دادنم بخاک درت  رایگانه  بود

یکدم  وصال یارو ندیدم بعمر خویش        با  آنکه  آرزوی   دلم جاویدانه  بود

رفتم که قصد خویش بگیرم ز دام زلف

افسوس که روی دلبر من در میانه بود

فرهاد دریا نیز یکی از اشعار عشقری را خوب زمزمه کرده است:

کس نشد پیدا که در بزمت مرا یاد آورد

مشت خاکم را مگر بر درگهت باد آورد

یک رفیق دستگیری در جهان پیدا نشد

تا به پای قصرشیرین نعش فرهاد آورد

در دل  خوبان  نمی بخشد اثر آیا  چرا؟

سنگ را آه  و فغان  من به فریاد آورد

در صف  عشاق  میبالد دل  نا شاد من

گر به  دشنامی  لب  لعلت مرا یاد آورد

و این هم غزلی از عشقری را که رحیم جهانی خوانده است:

شکست دل صدا  دارد ندارد      محبت مومیا   دارد  ندارد

بپرسید ای حریفان ازمسیحا       که درد ما  دوا دارد ندارد

الهی من ز دست  و پا فتادم       ره عشق انتها  دارد ندارد

ز بازار  نکو رویان  بپرسید       که جنس دل بها داردندارد

ببین  جانا  اتاق  عشقری را

که نقش  بوریا  دارد  ندارد

خلاصه هنر مندان زیادی از اشعار این صوفی  ِ وارسته استفاده کرده اند .

در اوایل بهار من و چند تن از دوستان میخواستیم به کوی خواجه صفا برویم اما وقتی از دور نگاهی به زیارت خواجه صفا انداختیم پشیمان شدیم زیرا حتی یک درخت تازه هم در آنجا بچشم ما نخورد چه رسد به آن درختان انبوه و شکوفه های ارغوان و در این مورد شعر عشقری خوب صدق میکند:

شرم وحیا به  دیدهء خورد  و کلان نماند

نور و  نمک  بچهرهء  پیر  وجوان نماند

رفت وروی که داشت عزیزان سقوط کرد

قوشخانه   ها خراب  شد  ومیهمان نماند

نیک و بد جهان  همه بر جان رسیده  اند

گرراست پرسی با کسی تاب و توان نماند

تا  بار   تاجران   سر    موتر  فتاده است

ساز   جرس  به   شیرویی  کاروان نماند

پیران   بماند  و  وقت    جوانـانِ  روزگار

تیری   به  چله  خانه یی   زه  کمان نماند

ویرانه   های  این  وطن  آباد  چون شود

مردان    بافر  است   و کاریگران   نمانـد

تفریح گاه  ،   کابل    ما  بود   ای  دریغ

خواجه  صفا  خراب  شد و ارغوان نماند

ای عشقری خموش ز اصل و نسب مپرس

مردان    با  شرافت  یک   خاندان    نماند

---------------------

از اشعار عشقری بر میاید که مرد متقی و صاحبدلی بوده و عمر خویش را وقف عرفان و معرفت نموده با اشخاص صاحبدل و منور مصاحبت داشته است و از اوست که:

روزی بیا به فاتحه سوی  مزار   من        تا  دور قامت  تو بگردد  غبارمن

در زیر خاک گر چه تنم شد سوا سوا        در فکر و ذکر تست دل بیقرارمن

شاید  دعا   کنند   عزیزانم  ای  صبا         پیغام مرگ من ببرید در دیار  من

ای عشقری  به جوش جوانی شدم اسیر

بر خاک  ریخت  میوه ی باغ و بهار من

واین هم سروده ی را که من به وصف حال وی سروده ام:

عشقری

شهر کابل شد غزل خوان از نوای عشقری        چون تذرو آهنگ دارد شعر های عشقری

راز عرفان  پیچ  خورده دربن هر بیت  آن        فطرت  مجذوب   دیــدم   در بنای  عشقری

در  نهاد طبع  موزون  ریخت   معنی قافیه        لفظ  دری    شد  غنی تـر ازغنای عشقری

نیک مرد نیک بین ونیک خوی ونیک راه         خودرسول الله است دیدم پیشوای عشقری

شعله های عشق اوراسوخت چندان درجهان       بس   نفیر   عشق  آیـد  ازصدای عشقری

در لهیب  شعله هایش شعر دلکش موج زن       انتهای   شاعران   را     ابـتدای   عشقری

عاشقِ مخلوق    بود و عابد   معبود  گشت       در  ابد  پیوست  عشق     آشنای عشقری

در ادب  آورد او را شد  ادیب  نغمه  خوان       شاعری  را عشق  بوده  راهنمای عشقری

بحر  موهوم  هوس را کشتی  صبرو ثبات       موج  ها از هم   دریده   نــا خدای  عشقری

او به قرب  ِ حق رسید و  فیض اعمالش وسیع

بس  (همایون ) است ما را  مدعای  ِ عشقری

سید همایون شاه (عالمی)

14 جون 2009 م

وزیر اکبر خان مینه

کابل  - افغانستان