شعری از : ناهید خرم « فروغ »

فریاد

هرگز هرگز هرگز

هرگز کسی را ندارم .

کجاست کسی -

که مرا درک کند ؟

و تو ای شب !

ایشبِ سیاه و توفانی

آیا تنهایی پر از یأس و اندوهِ مرا

درک خواهی کرد ؟      

***

باز من بیتابم

و در انتظارِ روزی -

که مرا درک کنند ...

ولی انتظار

آری در لحظه لحظه

انتظار و خوف

مرا همراه است !!

چه کسی درکم خواهد کرد ؟

***

در کوچۀ درازِ تنگ و تاریک -

و پر پیچ و تاب

و خاموشی در خاموشی

منتظرم ...

از دور صدایی -

می آید

آه باز هم صدایی

صدای وحشت و خوف

صدای اندوه و غم ...

چیزی نیست

آه چیزی نیست جز غم .

***

اشک های من ، اشک های من -

صدای قلبِ من است

ولی دریغ و درد که هرگز -

کسی حس و باورم نکرد

اشکِ من باز

برای چه و برای چه کسی -

میچکد ؟

اما تا دمِ مرگ خواهد چکید ...

و تو ای تنهایی !

شاهدی که قلبِ من پاک و -

روانم خسته است .

***

خسته ام من

خسته خسته خسته

خسته از نا مردمان و ناکسان

و تو ای زمانه

بی رحمی روزگار را

شاهدی -

و بیگناهی مرا .

***

فریاد فریاد فریاد

فریادِ من فراتر از -

زمان است .

من انسانها را گم کرده ام

من از همه دورم

نه ، همه از من دورند

همه مرا نمی فهمند ...

آخر چرا و برای چه ؟

برای چه ، برای ...