|
شعری از : مهندس شاه امیر فروغ
فریادِ خاموش و در نجابتِ معصومِ خامُشی ام خروشِ هزار صاعقه جاریست . و در سراچۀ صادقِ قلبم که آشیانۀ ایثار و عاطفه است قُقنوسِ عاصیِ فریاد در خاکسترِ خودش پُر درد خفته است ... و رود بارِ جاریِ غربتِ من در شهرِ بی تپشِ سردِ یخ زده خاموش بی صدا پیوستنِ به دریا را فریاد می زند .
غمگنانه و کلبۀ ملول و غمگنانۀ مرا که در دیارِ غربت است دریغ و درد ، سالهاست کسی ، دگر به در نمی زند ! و روی شاخه های آتشینِ شعرِ من که بی شکوفه و جوانه است فسوس و صد فسوس دگر ، پرنده پر نمی زند و چشم های خسته ام که از برای دیدنِ سحر و کوچِ دیوِ شب ز کوچه های سرد و شب زده گر چه خسته است هنوز غمگنانه منتظر ! ولی چرا ؟ چرا ؟ شرارِ سرخِ اشک چشمِ من بسانِ شعرِ سرخ و آتشین به خشک و تر نمی زند ؟
تنهایی در این غربت سرا ـ حرفی برایِ شعر گفتن ، نیست ... وگر باشد : همه حسرت همه عسرت همه افسوس و تنهایی ... دریغا شعرِ من اینست در این غربت سرا ـ آری فسوسا شعرِ من اینست . |