|
سید همایون شاه عالمی: 5 جدی 1387
فوت مادرم روزهای آخر عمرش بود، وقتی از مسافرت بخانه برگشتم رفتم به زیارتش دستان ضعیف و لرزانش را بوسه زدم و او سرو رویم را چند بار بوسید ، گر چند اندوه درونی ام را نمیتوانستم پنهان کنم ولی ظاهراً خودم را خوشحال جلوه دادم و دیدم که روی لبان خشکیده ی او هم لبخندی پُر از مهر مادرانه اش ظاهر شد، از حالش پرسیدم کمی خندید و گفت: میبینی ! کم حرف میزد چشمانش این طرف و آنطرف را نگاه میکرد و گاهی که سکوت همه جا را فرا گرفته بود چشمان معصومش راه میدید. آن روز ها در تمام روز خوراکش بیشتر از دو قاشق طعام خوری نبود. داکتران جواب داده بودند، تمام سیستم وجودش ضعیف شده بودند ، دیگر سرمای سرد زمستان ِ عمر آخرین ساعات خود را مکمل میساخت . آری این زمستان که سال ها قبل برف کاملاً سپیدش را به سر موهای مادرم باریده بود. داکتران از خوراک و حتی از دادن بیشتر از چند قاشق آب منع کرده بودند که مبادا داخل سیستم تنفسی اش شده و شش ها را آب بگیرد. سیستم هاضمه اش از کار افتاده بود. نرس آهسته آهسته به زبان انگلیسی برایم گفت: مثل یک پکی برقی میماند که سوچ آنرا خاموش کنی اما هنوز هم میچرخد ولی چرخش آن بطی شده میرود تا اینکه کاملاً از گردش بماند . و هیچ کس نمیداند این گردش چند روز ادامه خواهد یافت. از اتاق خواب مادرم در سالون نگاه کردم که پدرم بالای چوکی بازو دار نشسته در حالیکه در پهلوی چوکی عصا چوبش معلوم میشد چنان بفکر فرو رفته بود که آواز کسی را هم نمیتوانست بشنود در چهره اش آثار یاس و نا امیدی ظاهر بود ولی تَرق ترق آواز تسبیح و ذکر زیر لبش ادامه داشت . و درین اتاق خواهرم بود که از همگی بیشتر در قسمت خدمت مادرم سبقت نموده و از یک ماه قبل کار و خانواده خود را گذاشته پیوسته به خدمت مادرم حاضر بود. آری ! مادرم مادری که هشت پسر و یک دختر را در دشوار ترین شرایط افغانستان با دستان ضعیف و لاغر ش بزرگ نمود و به ثمر رسانید همه صاحب همسر و اولاد شدند، همه تحصیل کردند. چیزی را که من هرگز ندانستم این بود که ما در مقابل این همه نیکی هایش چه کردیم؟ اصلاً چه میتوانستیم بکنیم ؟ فکر کنم مادرم چون آفتاب بود که ما از فیض پرتو نورش همچون 9 ستاره نظام شمس روشن بودیم ولی ستاره گانی که خود همیشه محتاج درخشش ضیاء و نور هستند چه میتوانند به آفتاب بدهند؟ بعضی دوستانم به من میگفتند: خداوند مادرت را بیامرزد دیگر چه میخواهی تمام آرمان هایش مکمل گردیده بود. حج هم که رفت . ولی این دوستان عزیزم نمیدانند که فرق نمیکند سن والدین به کجا برسد باز هم انسان محتاج آنها میباشد فقط یک لبخند مادر را نمیتوان با هیچ متاع ِ تبادله کرد . مادر همچون کوه تکیه گاه و پناه است فقط دعای مادر انسان را به حکم الاهی حفظ میکند . شنیدم کسی را مادرش فوت کرده بود یکی از اقاربش برایش گفت که مواظب باش که دیگر دعای مادر با تو نیست. نمیدانستم چه بگویم و چه کنم نزدیکش رفتم پیشانی اش را بوسه زدم و پرسیدم مادر جان چه خدمت کنم؟ گفت قرآن بخوان گفتم به چشم ، وضو تازه کردم و تا آن لحظه که جان میداد پیوسته همین سه سوره مبارکه قرآن کریم یعنی ( سورة الرحمن- سورة یاسین و سورة الواقعه ) را به تکرار میخواندم و به معانی اش می اندیشیدم. روز بیست و سوم دسامبر 2007م وضع مادرم کاملاً وخیم شد برادرانم از تمام گوشه و کنار ایالات متحده در خانه مادرم جمع شده بودند دیگر مادرم قدرت سخن گفتن را نداشت میخواست چیزی بگوید اما نتوانست، دست خواهرم را گرفته بوسیده بود که یک صحنه عجیبی بود فکر میکنم بدین وسیله خواست تا از او تشکر کند و پاداش زحماتش را با این کار ادا کند، ما یکی یکی هریک فرزندانش عروسانش دامادش نواسه هایش بالای سرش رفته میگفتیم اگر سهو یا اشتباهی از ما سر زده است ما را ببخشید . مادرم بسیار می کوشید چیزی بگوید اما زبانش قدرت نداشت. ساعت ده شب روز 23 دسامبر بود همه آنجا حاضر بودیم اطفال کوچک را از آنجا بردند دقایق جان دادن مادرم بود همه به این فکر بودند چه کنند که راحت باشد من بانگ زدم اگر کاری میخواهید انجام دهید فقط قرآن بخوانید همه قبول کردند 30 سپاره تقسیمات شد خاموشی کامل اتاق را فرا گرفت، درست ساعت ده و پنجاه دقیقه نفس مادرم به راحتی برآمد و ما را برای همیشه رها کرد . همان شب عروس ِ خواهرم ، مادرم را بخواب میبیند و میپرسد: بی بی جان شما چیزی میخواستید بگوئید ولی نشد، چه میخواستید بگوئید؟ مادرم برایش میگوید : من در جایی خوبی هستم و تمام شمایان را بخشیدم. روز آخر زندگی مادرم ، در شهر( گرینزبورو ) کارولینای شمالی باران شدید بود اما روز بعد که جنازه اش را بردیم چنان آفتاب گرم و هوای ملایم بود که انسان فکر میکرد بهار است . هیچ کس به تکلیف نشد من خودم داخل قبر پائین شدم رویش را به قبله کردم و چنین دعا کردم : الاهی تو وعده کردی که بهشت زیر پای مادران است پس به وعده ات وفا کن و مادرم را در بهترین جای بهشت ببر و هر آئینه که تو به وعده ات خلاف نمیکنی . آری فقط یک سال قبل از امروز مادرم فوت کرد و این یک سال هم چون برق گذشت. همیشه نصیحت میکرد که بد خواه کس نباشید و از هیچ کس چیزی نخواهید یعنی دست طمع بسوی کس دراز نکنید. در چشمانش یک عظمت عجیبی که نمایانگر شخصیت والای او بود همیشه میدرخشید. از دروغ نفرت داشت هیچ وقت راضی نبود ما برادران غیبت همدیگر را کنیم و همیشه پشتیبان کسی بود که آنجا حاضر نمی بود. یکی از خاطرات کودکی ام را که به طریق مثنوی سروده ام خدمت شما عرض میکنم: درس مادر یـاد دارم مـن بـه کابـل از زمـانی کودکـی دور طـفلی کیـــف دارد در جـهان کـودکـی از قضا روزی بیامد خانه ی ما میهـمان مادرم در پخت و پز شد ما چنان بازی کنان پنج یا شش ساله بودم آن زمان خندان ومست تا هوای نفس یک دم دست و پایم را ببست در امید یک قرانی پیش مهمان رفتمی درطلب من دست خویش از جیب بیرون کردمی مادرم چون دید ما را از برون پنجره اندر آمد با اشاره کرد بیرون یک سره سلی محکم چنان زد روی من آمد به درد شادی بازار رفتن در سرم شد خشک و سرد گفت تا جان در تنت هست در طلب دستی مکش یا ز من خواه یا ز بابا بی ادب دستی مکش تا جوان گردی برو زحمت بکش همت بکن از برای دیگران هم یک کمی خدمت بکن درس مادر است دایم ای (همایونشاه) به گوش در غریبی عیب منگر در وقـار خـود بـکوش مادرم زن با سخاوت و غریب دوست بود یادم است زنی را در بازار دیده بود و با خودش بخانه آورد آن وقت من به صنف چهارم درس میخواندم . به این زن گفته بود گدایی کار بسیار بد است بیا کار های خانه ما را بکن و من چیزی پول برایت میدهم ، آن زن که شوهرش مرده بود و طبق رسوم دیارش برادر شوهرش میخواسته که به زور او را به نکاح بیاوَرَد مجبوراً با پسر 14 ساله اش بکابل آمده بودند ، مادرم آن زن را به کار های خانه گماشت و برای پسرش چیزی پول داده بود که سگرت فروشی کند و به ما هشدار داده بود که با ( ادی) بی ادبی نکنید و به برادران بزرگم گوشزد کرده بود که او را همچون خواهر خود بدانید و هرگز با وی بی حرمتی نشود. آن زن سالها در خانه ما کار میکرد و مادرم را مایه نجات خود از بد بختی ها میدانست. نه تنها مادر من بلکه تمام مادران و بخصوص مادرانی که در شرایط ناگوار افغانستان اولاد های شان را سالم تربیه نموده اند قابل قدر دانی و عزت و حرمت هستند. در ذیل توجه کنید به یکی از قصاید من که بمنظور گرامی داشت روز مادر در 16 می سال 2005 سروده بودم. مقام مادر امنیّت طفل است ز کانون تو مادر گیتی ز ره مـهر دگر گـون تــو مـادر از اوج محبت که چو موجی بکرانه مهر تو عیان گشت ز مکنون تو مادر بخت تو عروس است ز قرآن محبت چون شِیر سپید آمده از خونِ تو مـادر افرشته بشد طفل ز دامان صفایت از لالای پُر مهر و ز شیپون تـو مـادر دامان تو گهواره ی خاموش زعشقست هستیم سراپا همه مدیون تو مادر از چشمهء مهرتو که خوردیم همه آب چون شیر عیانیم ز هامـون تـو مادر هرفطرت پاک ازرخ تو گشت درخشان سرچشمه ی عشقست زجیحون تو مادر ازچهره ی صبح تورخ شام پریده ست رخسار حیا شاد ز بیرون تو مادر هر خطی ازین چهره ی ما باز بخوانی کی حیله توان کرد به افسون تومادر آن فلسفه ی تست که درعقل نگنجد پیش تو ضعیف است فلاطون تو مادر بگذشت ودعا کرد درآن سهو و خطایش آن موسی عمران به هارون تو مادر نتوان همگی وام ترا باز سپردن ما ایم به در ماندگی محزون تومادر در ورد ِ زبان است ترا دختر و فرزند هر طفل که دایم شده مرهون تو مادر گر چند که هر روز بود روز وفایت این روز مبارک شده میمون تو مادر هر چند که گفتی همه آموختنی بود گیتی به ادب گشت ز قانون تو مادر باز آ که دهم وقت به تعریف خصالت این جان به فدایت هم اکنون تو مادر شِیرتو زشیرازه ی عشق آمده بیرون مستیم ز حب تو و افسـون تـو مـادر بخشا که محال است ترا وصف نمودن کم گفته ام امروز ز افزون تو مادر قلب توهمان میهنی ازصدق وصفا است آهنگ دلت نـغـمه ی بـیرون تـو مادر تـا نـام ترا بـاز شــنیـدم ز ره دور مستانه قلم رفت به مضمون تو مادر فرخنده سرا گشت به ذکر تو دو عالم تا بال هما دیـد ( همایون) تو مـادر مادر آن گوهر ِ نایاب است که اگر از دست رفت برای همیشه خالی گاه عدم موجودیتش احساس میشود. رهی معیری شاعر خوش کلام ایران گفت : آسودگی ا ز محن ندارد مادر آسایش جان و تن ندارد مادر دارد غم و انده جگر گوشه ء خویش ور نه غمِ خویشتن ندارد مادر و شاعری فرمود : آبروی اهل دل از خاک پای مادر است هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است آن بهشتی را که قرآن میکند توصیف آن صاحب قرآن بگفتا زیر پای مادر است کیست مادر ؟ نور چشم عارفان و عاشقان بهره ور از فیض او شاه و گدا و افسر است کیست مادر آن که عارف از وجودش مستفید دامن پایش تجلی گاه نور داور است ادوین آرنولد مولف و نویسنده معروف انگلیسی متولد 10 جون 1832 و متوفی 24 مارچ 1904 م چنین گفت: خدا مظهر عظمتش را در وجود مادر آفرید. آناتول فرانس شاعر مشهور فرانسوی متولد 16 اپریل 1844 م و متوفی 12 اکتوبر سال 1924 م در باره مادر چنین ابراز نظر کرد : مادر جلوه ی حق است ، رضایت خداست ، باید خدا را راضی نگهداشت. ارسطو فیلسوف یونانی چنین گفت: جهان علوم را افلاطون و دنیای محبت را مادرم به من ارزانی داشته اند. و ناپلیون فرانسوی میگفت : 1- مادر با دستی گهواره و با دست دیگر جهان را تکان میدهد. 2- به مادران صالح و پرورش دهنده محتاج هستیم . هر قدر راجع به مادر بنویسیم و گپ بزنیم باز هم کم است با تقدیم سروده ی که به مناسبت وفات مادرم نوشته ام از حضور مبارک شما مرخص میشوم و خواهشمندم از آنانی که همای مادر هنوز هم بال مهربانی اش را به سر شان دارد قدر و حرمت مادر خویش را تا جان به تن است به وجه احسن بجا دارند و به حق مادر من و حق مادر آنهای که به حق پیوسته اند دعا کنند. مرگ مادر از مرگ مادرم بخدا سرد شد تنم دیگر نه او بماند و نـه دیگر من آن منم رفت و بمرد حیف دعا گـوی دایمـم شور و فغان و ناله و فریاد میزنم خالیست گویی بخش عظیم حیات من در انتهای ظلمـت شـب نیـست روزنـم یکلحظه دور نیست مرا چهره اش ز چشم آید صدای لالای او وقـت خفتنم او بود مهر روشنی در روزگار تار او رفت و قرض اوست چو دینی بگردنم گل بود و عطر نکهتی و تمنای زندگی او رفت و خار گشت مرا گل بـه گلشنم پروانه ها بودیم به شمع رخش ولیک ناید طـریق رنـگ غـروبش بـه گفتـنم در آخرین صدای رمق یـا الله بگـفت پُر شد چو جوی اشک بدیـدم بـدامـنم رویش به قبله کردم و گـفـتم که ایزدا ! جنت نصیب کن ز افســوس خوردنـم دارم امـیـد صـبر ز درگـاه رحــمـت ات سودی ندیده ایم ازین ناله کردنم دو بود ماه جدی و ذلحجه چهارده دریاب بیست و سه دسامبر نبشتنم بنگر هزارو سه صد و هشتاد وشش کنم در سال هجری شمسی ز تاریخ کـشیـدنم والله شکست بخت (همایون) ز مـرگ او دارم دعای دایمی تا وقـت مـردنم سید همایون شاه عالمی: 25 دسامبر2008م وزیر اکبر خان مینه :کابل- افغانستان |