|
مژگان ساغر شفا:
25 حوت 1387

گفتم که
گفتم که دل زدست
تو گیرم ولی نشد
بر
گویمت زعشق تـو سـیرم ولی نشد
گفتم برای خلق
بگویم که کیستی !!!
ایـن
نـام خـوب از تـو بگـیرم ولی نشد
گفتم که با ل
وپـرزده ازپیش توروم
دیگر نـگو
یـم اینکه اسیرم ولـی نشد
گفتم کـه تـا قبول
نگردیده حا جــتـم
دست
از دعا ی خیر نگیرم ولی نشد
گفتم نگویم اینکه
چرادوست دارمت زین
حرف خویش توبه پذیرم ولی نشد
گفتم شبی که خواب
نباشی ،بـیایم و
هرگزنگویـمت
، شـده دیـرم ولی نـشد
میگفتمت
عزیزپیشمان نـمی شوی؟
بالم مکن
چون مرغ اسـیرم ولی نشـد
صد بارگریه کرده
دویدم کـه گویمت
در دست توچو طفل
یسیرم ولی نشد
30.01.09
|