سید
همایون شاه (عالمی): 6 سرطان 1388

هوس رهبر
وای کـه این
ملک چه بیسر شده عالم و نـادان همه رهبر شده
دزد ربـاید
سـکه را از گــدا قصر چــو اعمار کنـد پُر بها
کـرده ز
قــانون چنان انحراف تا سخن خـویش کنـد پُر زلاف
بســکه وکیل
دیده کسان ساده لو کسب کنــد رای به دیـگ پلو
کـثــرت
پـول آنچه قباله کنـد ملک کسان را به حـواله کنـد
کشور مــا
کشمکش خـائنان مـردم بیـچاره پی آب و نـان
آن یکی نخلست
چه فرسوده حال در پیِ قدرت شده همچون شغال
آن دگرش
بود بـه دزدی شهیر بخت سیاهش شده امروزشـیر
عقل و بصـر
نیست بسر ها کـمی گرگ کـجا ؟ بارمـه شد همدمی
ای که به سر
کرده ی تـاج زری هــیچ بـدانـی کمـی از داوری؟
هیـچ
بــدانـی ز حـساب فــلک خویــش بیندازی چـرا ؟ در تلک
آنکه نفـهم
است وبداند که هست زاحمــق نـا فهم بـه چندان بهست
وآنکه نفهم
است ونداندکه هست وای بـــر آن مدعی خود پرست
حلقه ی زنجیر
هـوس محکمست ملت بیــچاره ی مــا را غمست
رهـزنی
امروز شــده بــر ملا پایـــه ی دزدی کـه نـدارد
بقا
رشـوه ستانان
کـه به دفتر شدند خائـن و مغرورچه بـی سرشدند
چـوکی به
هـرجاست بهمراه قهر آنکه رجوع کرده بخوردست زهر
دفـتر ِ خـود
را چــه تجمل کنند لیــک بـه هـــر کار تغافل کنند
نیست سـواد و
همه در مانده اند رشته یـی تــحریــر پـراکنده اند
آن دُر دری
شـده خــر مهره ی نیسـت ز امــلا خــبری ذره ی
هرچه نوشتند و
به انشاء رسید پیش رئیس ماند به امضاء رسید
نیست جــدا
یــک خـبر از مبتدا نقطه گذاری تــو بیابی کـجا؟
نیست سـوالیه
و یــا کـامه بین صفحه به یک جمله نویسد چنین
بسکه
زبانها بـه هــم آمیختند رنــگ بـه روی ورقــی ریختند
معنی و مطلب
همگی گـم شـده جـو ز جـواری همه گندم شده
هیچ کـسی
پیـرو قانـون نیـست جز جـــگرمـا جگری خون نیست
هست چرا؟
تشـنه ی قدرت همه بسته بسی چــشم بـصیرت همه
جامه بپوشند
همـه رنـگ رنگ ظاهر افرشته بــه باطل پلنگ
رفت حــیّا
ازرخ مـــردم چــرا؟ حیله و نیرنگ چـو آب بـقا
ظالم و
مــظلوم چشم پاره شد گوهر ما در صـدفش خاره شد
گوهر ما
بود وقــار و شـرف شغل گدایی بــربــود از کنف
نیسـت ز
آثار بــزرگان خبـر پُرزنگین گشته زری طــوقِ خـر
مردی کجا؟ آن
ره مردان نماند جز غم و انــدوه یتیمان نماند
دست گـدایان
به همه شد دراز تــا ز تــملق شــده در امتیاز
وای بـــه
حــال دل بیـچارگان فـقر بـــرَد قـوت دست وعـنان
نشــنود آواز
فقــیران کـسی کوته زبان مانده چنان بی بسی
مردم نا
دیده به قــدرت رسید هر چه بدید زود به حلقش کشید
گو برو و بیش
بــه غفلت بمان آهِ یتیـم سخت بـــگـیرد بـدان
دولت وقـدرت
کــه نماند بکس مال ز حـلق تــو برآرد هوس
این سخــنِ
پند بــزرگان بــود آنچه بکردی به تو مزد آن بوَد
بیخردان
راه تجـــمل زدنـــد سان سپیدی دوگزی می برند
ملتِ ما هیچ
(همایون) نشد
هیچ تسلی دلِ
پُر خون نشد
سید همایون
شاه (عالمی)
اول سرطان
1388 ه ش
وزیر اکبر خان
مینه
کابل -
افغانستان