|
(سعادت پنجشیری): 31 ثور 1388

جمعه
صبح جمعه
همه
جا ساده و آرام و سکوت
برود زمزمه ای نرم دعا ها ملکوت
صبح جمعه
بدمد نور و صفایی به زمین
در
رگ عاطفه ی مرغ روان، چشم یقین
لحظه ای است اجابتگر هر ذکر و نوا
روز
جمعه به خدا
صبح جمعه
نه
دگر زنگ دبستان به صدا می آید
صبح
جمعه
همه
گلگشت دم تازه کنند
از
خوشی ثانیه اندازه کنند
صبح جمعه
نه
بسانِ هفته ست
نه
دگر هریکی با شوق و هراسی به رهی می افتد
نه
دگر مام ِ پریشان همان کودک نازدانه گک مدرسه ایست
نه
دگر چیزی به بردن سازد
و
نه با حرف «خداحافظیی» بنوازد
صبح جمعه
چقدر روشن و صاف است به دهلیز زمان
گل
خورشید بخندد به رخ سبزه ی جان
روز
جمعه چقدر نورانیست
کز
محبت همه جا بارانیست
روز جمعه
چقدر دیده به دیدار رسد
موج
احساس فرح تا نفس خسته ای دلدار رسد
روز
جمعه چقدر رؤیاییست
که
دران غنچه ای پیوند گل فردایست.
(اپریل ۲۰۰۹ – تورنتو) |