|
نورالله وثوق:
25 دلو 1387

جهان بینی تا
بینی
...........................
باد
صرصر
ز خون
آشنا تر گشته
اینجا
به هر بیگانه
سنگر گشته اینجا
چه
گلهایی به
دست باد صرصر
سر هر
کوچه پرپر گشته اینجا
...........................
خیر و
شر
ز بس
با پله
بینی در کمینی
زاحساست رسیده
جان به بینی
چه
بدکردی به
پا همسایه ی شر
الهی خیر
وخوبی را نه بینی
...........................
آخر
خذف را پیش
مردم در
سرودند
گهی آرام و
گه پرپر سرودند
سرود چنگ
را با ساز سازش
میان
تبره و
آخر سرودند
...........................
سوال بی
جواب
من و
تو چون
سوال بی جوابیم
ویا چون
در س
خارج از کتا بیم
بیا
تا چاره
ساز خویش باشیم
که
با
دنیای آتش همرکابیم
...........................
قاش
دهانم را
پر از پرخاش کردم
بسی نا
گفتنی را
فاش کردم
دلی
پرورده ی
دست وفارا
به شر ط
شادی
تان قاش کردم
...........................
همراهی
باطل
سر
همراهی
باطل نداریم
به هر
ناکس دلی
مایل نداریم
برای
ما حسابی
تازه واکن
که ما
چیزی به
غیر دل نداریم
...........................
جهان بینی تا
بینی
همه با دشمنان
خلوت گزینی
است
خدا را این چه
رنگ هم نشینی
است
جهان بین
دماغ ایل خویش
اند
جهان بینی شان
تا بند بینی
است
...........................
بر انداز
بر انداز
بساط دل و
دینی
پی بر بادی
ما - در
کمینی
ندانم از
چه جنست
آفریدند
بلای
آسمانی و
زمینی
...........................
زشتی برترین
عجب سر گشته و
بی جانشینی
به دشمن یار و
با یاران به کینی
شدی خار
نگاه هرچه خوبی
به چشم هرچه
زشتی برترینی
...........................
ایل رنگ
بگو حرف دلت را
با قشنگی
به زیبایی چرا
هر جا به جنگی
ز دیدار تو
چشمم گشته خیره
همآ غوش
کدامین ایل رنگی
...........................
بیگانه بو
اسیر
دسته ی
اوباش گشتیم
درآویز
هزار ایکاش گشتیم
ز جور
مشت هر
بیگانه بویی
سپند آسا
به هر سو پاش
گشتیم
نورالله وثوق
wosuq@hotmail.com |