کدام بهار
موسم بهارایدو هوا دیګر
نوروز باستان اید و نوا دیګر
روح وروانرا زنده کندهوا بهار
زشګوفهای درختان بمشام ایدعطرها دیګر
زیرِ اسمان ابی
دشت ها
زلاله
ها دارد
سرخی
در سرزمین من
درسرزمین من لاله ها جای اش را عوض کرده
شادابی وسرسبزی اش را سپرده به فراموشی
یادګارشده ماندګارشده
درقلب من،
در قلب من بعوض باران خون می بارد
شګوفها تکیده وګلها پژ مرده شده
قطرات باران امیخته باخون
لاله هادرسینهِ داغداراش فرورفته
اشفته وخشکیده
زیرپــا شده
زیرپایِ هرسیاه،زخمی
ای باغبان!
باغ خشکیده تو دیګر بهارندارد
مزار تو دیګر ان لاله زار ندارد
کوه ودشت تو دیګران سرسبزیئ بهار ندارد
بلبلان دیګر ان نغمه وسازوپر ندارد
کیِ میګوید که بهار امد؟
باز بر این دشت وکوه لاله زار امد
سبزی وشادابی واختر تابان امد
دراین روز، روز اول سال، بهارامد
تاریخ عوض شد، روز و ماه وسال عوض شد!
هر نونهال باغ توراعمرپربا رعوض شد
بهار تو کجا است ای درمانده زه قافله بهاران؟
تا هنوزباران خون درباغِ تو نه خشکیده
هنوز خمچه های اشفته قد راست نکرده
تا به قدومت لاله و ګل برافشاند
به امد نت مباهات کند
نغمه وسرودوساز کند
میله دهقان زنو اغاز کند
که بهار اید روزِ دیګر
نوروز باستان اید روزِ دیګر
به میله نوروزاید «صبور»بارِ دیګر
این کدام بهاراست،که دارد روزِ دیګر؟
****************
درد دل
وطنم مراببخش
مراببخش که دربیچاره گی تو چقدر ناتوانم
قلب تورا پاره کردند وهرطرف خون است
ومن، میبینم!
اری من میبینم که مادر وطنم دراتش میسوزد
هرطرف
بمب است و راکت
اتش است واتش ،
ومن!
ومن جز تماشاِ زخمهای تو، چقدر ناتوانم
مادری نشسته فرزنداش راکه بمب شکمش رادریده
آری آری بخدا
خشک ومبهوت توگوی خون واشک در وجوداش خشکیده
ساکت شده
بی حرکت شده
گنگه چویک بت شده
نگاهان اش به یگانه فرزنداش دوخته شده
که دیگر از سخن گفتن
ازمادر،مادرصداکردن
ازحلقه کردن دستان دورگردن ِمادراش
ازگیریه ونازهای طفلانه اش
ازنفس کشیدن اش بازمانده، شهید شده
ومن، میبینم!
میبینم
عدهِ
را که
مسلمان اند وازاسلامیت بیخبر
عدهِ
انسان اند وازانسانیت بیخبر
ملکیت غصب میکنندو ازمالکیت بیخبر
حق تلف میکنندو ازحق بیخبر
حقوقِ خودمحترم شمارندوازانصاف بیخبر
و من،میبینم!
میبینم که،
درغم
زر اند و ازتوبیخبر
درعیش ونوش اند وازتوبیخبر
درفکرویرانی اندو ازتوبیخبر
درخدمت بیگانه اندو ازتو بیخبر
درفکر امروز اندواز فردا بیخبر
****************
ای ها ای مردم!
ببینید وطنِ تانرا
کشتن واسیر کردنِ فرزندِ تانرا
لباسِ نارنجی پوشیدن تانرا
ببینید دشمنان تانرا
انگشت شمار وطندارانِ تانرا
این دشمنِ خود، بیگانه پرستانِ تانرا
کسی زبانِ تانرا
کسی دین ومذهب واسلامِ تانرا
چطور به بازی گرفته وطنِ تانرا
خود زرمی اندوزندو ویران میکنندوطنِ تانرا
بشناسید سالوسانِ تانرا
خوب سیاستمدارانِ تانرا
عالم وملاِ دروغین وراستینِ تانرا
خائن وجنایتکارِ تانرا
انهائیکه برباد کردن وطنرا
مکتب ومدرسه سوختندو بیسواد ساختن اولاد وطنرا
خود راغلام واسیرکردن وطنرا
نه باید بخشید بیگانه یاهم وطنرا
نبخشید،جنایتکارانِ وطنرا.
ومن، میبینم!
چه جنگِ است بر سرِ کرسی
خیز وجست است دربی اتفاقی
هرکی ګوید منم،
منم جزواجب الاحترمِ وطنم
کسی نباشد دربرم
خوب کردم یا خراب وطنم
کسی نپرسد، این است حقم.
ومن، میبینم !
خدایا چقدر ناتوانم،
****************
میهنم!
دلم میخواهد تورا یکد م از دشمنانت نجات دهم
همه را نابود کنم،
دشمنانت را خوردو خمیر کنم،
بگذارم در چنگ عدالت وانصاف،
تا باشند درزندان
ویا بروند برسرچوبه دار
چه ها نکردند باتو،
هستی و داریی تو،
دار و ندا ر تو را دادند به باد.
ومن، میبینم،
مراببخش ،چقذر ناتوانم من
مینویسم این چندسطر را با صدارمان
باچشمی گیریان
با اه وفغان
با قلب سوزان
بادردِهجران
چُپ وخموش از دوستان
با اه ونالهِ ضعیفان
****************
مرا ببخش !
چقدر ناتوانم من،
مراببخش جزاین چند سطر،
چیزی بیش نداشتم تا درره تو نصارکن
قلبم را شاد کنم
خاطرم را ارام کنم
فریادزنم زنده باد وطنم...
****************
نوروز
دوستان مبارک مبارک اینک نوروزو بهاراید
وقت ګلو وبلبل ولاله زارچه خوش به دیاراید
قمری به چمن میله ګل سرخ مزار اید
میله نوروز نیکان ما هر سال یکبار اید
وقت زیارت سخی جان همه به مزار اید
این جشن باستان یما روز اول بهار اید
هفت میوه تر کنید که وقت میوه بهار اید
صفره هفت سین درهرخانه چه مزه دار اید
باز میله دهقان و وقت کشتزار اید
نو بهار ان هرات باستان چه خوشبار اید
باز میله تخت صفرهرات و وقت کا ر اید
این میله دو هفته قبل به پیشواز بهار اید
نوروزچو
پيام
شادمانى و شادابى
شاخسار اید
پيک بهار نخستين روزنوروزدرفصل
بهاراید
درختان شکوفه باران و
دشتها لاله زار اید
عطرفشانِ شکوفه وګل بمشام زه نو بهار اید
دست دعا برارید که بهارِخوشترازسال پار اید
چندبیت
ازحکيم فرخى سيستانى
ازاین قراراید
«
ز بــــاغ اى باغبان ما را همى بـــوى بهــار آيد
کليــــد
بــاغ ما را ده که فــــردا
مان بکـــار آيد
تـو
لختى صبر کن چندان که قمرى بر
چنار آيد
چـو
انـدر باغ
تو
بلبل، به ديــــــــدار بهار
آيد
تـرا مهمان نا خوانده
بروز
صــــــد هـزار آيد
کنون گر گلبنى را پنـــج
شش
گل در شمار
آيد
چنان دانيکه هر کس را همى
زو
بوى
يار
آيد
بهـار
امسال
پندار
ى همى خـوش
تر
زپار
آيد
ازاين خوشتر شود
فـردا که خسرو از
شکار
آيد
»
انجنیرعبدالصبور
ایلنبورگ جرمنی
05.02.2009