|
حفیظ الله حصیف
کاش شاعر می شدم کاش شاعر می شدم تا شعرها می ساختم در خیالات خرابـــم نقشه هــــا می بـــافتم ازسرود نغمه ای غم می دویدم کوه به کـوه وزمـیـان مصــرع هایش مــن ترا می یـــافتم مارا فراق رفــتـن او بــی قــــرار کرد دل راصـــداوشـیـون او غمـگسارکرد با قامت بلوری خود چونکه سرکشید مهتاب وز خــجالتی اش انــتـحار کرد
بلبل شـــده ام ناله کـــنان لانه به لانه مجنون تو، مفتون تو ام خانه به خانه غزال تویی ، آهو تو مقبول تویی تو روزی برسد باتو روم شانه به شانه ياسمن زلفی مراآخر پريشان کــردورفت در ميان اشکهايم غرق طوفان کردورفت من که بسمل گشته ام اندرفراق وهــــجراو همچوطفلم دربيابان سخت حيران کردورفت کشته چشم توام قــــامت بالا داری من چراکذب بگم بردل مـن جاداری رخ زيبای تو حيران گر عالم گشته بــهربردن دلان نگـــهت والاداری حفیظ الله حصیف دانشجوی سال سوم دانشکده ای زبان وادبیات دانشگاه کابل |