|
پرتو نادري:اول دلو1387
خاموشي آيينه (هشت سال است که یوسف گم شدهء شعر در هیچ آیینه یی نمی تابد!) درختان انبوه شاخ ادبيات و فرهنگ افغانستان يگان يگان فرو مي غلتند و به خاك مي پيوندند. درختان انبوه شاخ ادبيات و فرهنگ افغانستان چاره ديگري ندارند، جز آن كه مرگ را پذيرا شوند، بي آن كه زمزمهء نسيم آشنايي از سرزمين خود بشنوند. فرو افتادن هر درخت در اين باغستان سوخته مصيبت بزرگيست و اما مصيبت بزرگتر اين است كه هنوز نفس مسيحايي بهار، مژده يي از رويش هاي تازه ندارد. هنوز معلوم نيست كه تا فصل شگوفه چندين و چندين بهار فاصله است. هنوز معلوم نيست كه زمستان سوزان غربت چي يلدا هاي درد ناكي ديگري را تجربه ميكند. هنوز معلوم نيست كه در چه بامدادي شاعري در انستيتيوت گوته ما را به تماشاي سرزمين هاي نا شناختهء ديگري فرا ميخواند. هنوز معلوم نيست كه چي زماني كوچهء گل فروشي كابل در زاده روز مولانا جلال الدين محمد بلخي از هاي هوي شاعران لبريز تنناها يا هو خواهد شد! هيچ چيز معلوم نيست. ما همه گان دلتنگ به آينده چشم دوخته ايم. به آينده يي كه نمي دانيم چه مقدار نزديك است و چه مقدار دور. به آينده چشم دوخته ايم به آينده يي كه از آن خداست، چي كسي به آينده خواهد رسيد؟ اين را بايد از مرگ پرسيد. آيا ميشود با مرگ گفتگو كرد و سراغ آينده را از او گرفت؟ نه گفتگو با مرگ خود پايان آينده است شايد مرگ خود آينده ييست كه ما در جستجوي آنيم. سالهاي اخير، افغانستان در عرصهء فرهنگ خبر هاي خوشي نداشته است. اگر كتابي در اين يا آن گوشهء جهان چاپ شد و نشريه يي انتشار يافت و مهمتر از آن همه انجمنكي ساخته شد، ولي هنوز تبسمي روي لبهاي ما نقش نه بسته است كه صداي انفجار تاريخ را در باميان ميشنويم و آواز درد ناك فرو افتادن منار چكري را در كابل. دودي كه از آتش سوزان كتابخانهء حكيم ناصر خسور و بلخي در شهر پلخمري بلند شده است، هميشه ابري خواهد بود در آسمان تاريخ و فلم هاي سوختهء بايگاني افغان فلم در پليگون پلچرخي خود قربانيان بيگناه تجاوز اند. اين ها همه نيمرخ مصيبت فرهنگي ساليان اخير ند. در نيمرخ ديگر خاموشي پشت خاموشي از آن نسل فرهنگيان افغانستان است كه با رفتن خود خاليگاه هولناكي را در كنار ما بر جاي ميگذارند. شاعري، نويسنده يي، مترجمي، هنر مندي، دانشمندي و پژوهشگري از ما در اين يا اآن گوشهء جهان مي ميرد، چه معلوم آنها در آخرين لحظه هاي زنده گي چه خيالاتي دارند كه نمي توانند بگويند. شايد نگران آنند كه آيا خاك كشور ميزبان، آنها را خواهد پذيرفت؟ آيا در آغوش سرد گورستاني، گوري خواهند يافت؟ روز سه شنبه 22 جنوري 2002 برابر با دوم دلو يا بهمن ماه 1380 خورشيدي يوسف آيينه يكي از نخستين چهره هاي شعر نيمايي در افغانستان به گفتهء نزديگانش به عمر 85 ساله گي به رفته گان پيوست. فرداي آن روز نزديكان و علاقمندان جنازهء او را از پشاور به كابل بردند و در گورستان آبايي اش شهداي صالحين به خاك سپردند. جنازهء شاعر پر شور كابل را در آستانهء بهار به كابل بردند: اما او ديگر نمي تواند براي بهار كابل شعري بسرايد. تقدير چنين بوده است. شاعري كه با شعر «بهار كابل» توانست خود را به حيث يكي از نخستين شاعران نيمايي در تاريخ ادبيات معاصر افغانستان به ثبت رساند. در آستانهء بهار مرگ مجالش نداد كه ديگراز فراز پل گذر گاه به درياي كابل نگاه كند و بسراید: روي پل بر آب دريا در گذر گاه بار ها استاده بيني شاعر پرشور كابل چشم بر دريا فگنده موج بر موج جهنده پيچ خورده، تاب خورده مي گريزد سوي ساحل نقشها در آب بيني هر زمان شكل دگر بر خود گرفته راز ها در خود نهفته نخستين تجربه هاي يوسف آيينه در سرايش شعر در اوزان نيمايي به دههء سي خورشيدي بر مي گردد. او با نمونه هاي روز نو، ترانهء ارغوان، شعر منجمد و بهار كابل به حيث يكي از نخستين علمبرداران رستاخيز بزرگ شعر نيمايي در افغانستان شناخته شده است، به يقين مي توان گفت كه پيش از سرايش اين شعر ها، بايد آيينه تجربه هاي ديگري نيز در عوالم شعر نيمايي داشته باشد، اما يافتن يك چنان نمونه هايي از چنان شاعراي كه هيچگاهي در قيد گرد آوري شعر هاي خود نبوده است، بسيار دشوار به نظر مي آيد. يكي شاعر جوان بايد چي تجربه هاي را پشت سر بگذراد تا به يك چنين زبان و خيالي دست يابد. با مستي نهفته به شرم از كنار خود لرزان و ترسناك دورم نمود و گفت كه ديوانه نيستي! آن پنجه هاي نرم وين چشم پر عتاب هر دو ستيزه كار آوخ كه در رواج محبت كتاب عشق حق را گرفت و داد به خوبان روز گار امشب مرا ببخش گلي از بهار خود اين آرزوست پاك اي شمع هوشدار كه پروانه نيستي با حرفهاي گرم دل را بگو جواب مژگان به هم فشار ما از كتاب عشق گزيديم باب عشق اين شعر هاي نغز بمانند ياد گار از ما نشان شور و محبت درين ورق ... البته امروزه شعر در اوزان نيمايي به قله هاي بنلد زيبايي، تخيل و شگر هاي تازه يي زباني دست يافته است. به يك مفهوم مي توان گفت كه شعر در اوزان نيماي خود كلاسيك شده است، شعر در اوزان نيمايي ديگر آخرين فرم نيست. شعر فارسي دري از اوزان نيمايي نيز عبور كرده است. شعر فارسي دري موفقانه مي رود تا خود را از اوزان سنتي و نيمايي جدا كند. اگر اين شعر آيينه را با يكي از شعر هاي موفقي كه با ويژه گي هاي بالا در سالهاي پسين سروده شده باشد، مقايسه كنيم، مسلماً اين شعر از يك چنان ويژه گيهايي بهرهء گسترده يي ندارد. اساساً نبايد يك چنين مقايسه يي هم به ميان آيد به دليل آن كه آيينه اين شعر را در عوالم شعر نيمايي حدود 50 سال پيش سروده است، در حاليكه مي توان گفت كه امروزه دوران حاكميت شعر نيمايي طي شده است .در جهت ديگر اگر همان سپيده دم پيدايي گرايش به شعر نيمايي در افغانستان را در دههء سي و. چهل خورشيدي در نظر بگيريم نه تنها يوسف آيينه از شمار رهگشايان شعر نيمايي در افغانستان است، بلكه او از شمار اندك چهره هاي موفق نيز به حساب مي آيد. ذكر اين نكته شايد چندان دور از موضوع نباشد كه بگويم گرايشها شعري در اوزان نيمايي در افغانستان در همان دههء سی خورشيدي اندك اندك پديد آمد و بعداً در دههء چهل بيشتر مشخص شد. چنان كه در همين دوران يوسف آيينه با چند شاعر نام آور آن روز گار مانند استاد خليل الله خليلي، ضيا قاريزاده، شفيع رهگذر، فتح محمد منتظر، مايل هروي، موساي نهمت، عبدالحسين توفيق، حبيب الله بهجت، استاد رحيم الهام، محمود فاراني و چند تن ديگر جريان شعر نيمايي در افغانستان را به وجود آوردند. يوسف آيينه در سالهاي پسين در پشاور مي زيست طالبان در سپتامبر 1996 ميلادي وارد كابل شدند. آنها در كابل بر هر چه فعاليت فرهنگي و نهاد فرهنگي بود فرمان توقف دادند، يوسف آيينه به مانند دهها شاعر و نويسنده و روز نامه نگار سرشناس ديگر نا چار به كاروان مهاجران چندين مليوني افغانستان پيوست، اما اين بار نخست نبود كه او مرز تورخم را عبور ميگرد، بلكه او مزهء تلخ آواره گي را در سالهاي تجاوز ارتش شوروي سابق بر افغانستان نيز چشيده بود. بر خلاف دور نخست مهاجرت، اين بار يوسف آيينه در پشاور بسيار خاموش بود. شايد سالهاي خسته گي بود. سالهاي كهولت، سالهاي بيرنگ شدن ارزشهاي ادبي. او در اين سالها در نشست هاي ادبي كه هراز گاهي در پشاور راه اندازي مي گرديد كمتر ديده شده است و شايد بهتر آن است كه بگوييم هيچ ديده نشده است. در نشريه هاي برون مرزي افغانستان در پشاور در اين سالها من با شعر و نوشته يي از او بر نخورده ام. درين سالها نام او كمتر سر زبانها بوده است. گويي اساساً كسي به نام يوسف آيينه در اين سال ها در پشاور وجود نداشته است. همان شاعري كه در دههء سي خورشيدي سروده بود: باد ها از آسه مايي مي نشيند روي دريا سبزه ها از خاك رسته لاله ها بيرون زده از كوهساران باغ و صحرا سرخ ورزد و ارغواني مي فروشد شور عشق و نوجوان ژاله ها مانند مرواريد رخشان قطره ها غلطان به زلف بيد مشكين از نسيم صبحگاهي آب، بر چين... اين سالها در پشاور براي يوسف آيينه سالهاي انزوا بوده است. سالهاي سكوت. شايد سالهاي تحمل درد هاي فراوان، چه معلوم شايد يوسف آيينه به عمده خواسته است تا از اين آشفته بازار مطبوعات و اين روابط ناجور فرهنگي در پشاور به دور باشد. روابط در ميان فرهنگيان افغانستان در پشاور كمتر دوستانه است. خوبترين ها در لاك خود مي خزند. وقتي مي بينند كه دست اندر كاران آن چناني فرهنگ در كوچه هاي تاريك توطئه به نام فرهنگ دكان ابتذال باز مي كنند. در چنين حالي خوبتر ين ها در كوچه هاي انزوا پناه مي برند. در چنين حالي خوبترين ها را در چار راه توطئهء سكوت بردار مي كشند. اگر از تمام شعر هاي دوره هاي بعدي يوسف آيينه هم كه به فرض بگذريم همان سروده هاي كه از دههء سي و چهل خورشيدي از او در دست است، كافيست تاريخ ادبيات معاصر افغانستان در برابر نام او بيايستد و احترام لازم را به جاي آورد. در حالي كه هياهو گران پيوسته خرمن بيدانه باد مي كنند و همين كه فصل باد هاي موافق به پايان مي رسد ديگر نه هياهوييست، نه خرمني و نه هم دانه يي. محبوبه حقوق مل استاد دانشكندهء حقوق و علوم سياسي دانشگاه كابل كه با آيينه نسبت نسبي دارد مي گويد كه او نخستين بار به سال 1358 خورشيدي كشور را ترك كرد و در شهر پشاور پاكستان با مطبوعات ضد دولتي به همكاري پرداخت. در سالهاي مقاومت مردم افغانستان در برابر تجاوزاتحاد شوروي سابق، شعر ها، مقاله ها و نوشته هاي زيادي از آيينه در مطبوعات مقاومت افغانستان انتشار يافته است. محبوبه حقوق مل آيينه را يكي از چهره هاي درخشان شعر مقاومت افغانستان در حوزهء پشاور مي داند. پرسشي آزار دهندهء كه هميشه در ذهن انسان ميگذرداين است كه چرا آيينه در مدت زمان بيشتر از نيم سده شاعري خويش هيچگاهي در انديشهء گرد آوري و انتشار شعر هاي خود نه بر نيامده است. اين خود يك مصيبت است كه امروزه ما از شاعري كه از او به نام يكي از علمبرداران رستاخيز بزرگ شعر آزاد عروضی یا شعر نيمايي در افغانستان ياد مي كنيم، با دريغ گزينهء چاپ شدهء مستقلي در دست نداريم. آنهايي كه يوسف آيينه را از نزديك مي شناسند مي گويند، او مردي بودعيار و جوانمرد كه زنده گي به ايين جوانمردي كرد و او رايكي از آخرين چهره هاي سلسلهء كاكه هاي كابل مي دانند. كاكه گري خود ادامهء همان جنبش عياري و جوانمردي در خرسان زمين است . آیینه در طول سالهاي تجاوز اتحاد شوری سابق که به پاکستان پناهنده شده بود، در مطبوعات برون مرزي افغانستان چهرهء فعالي بود در اين سالها نوشته ها مقاله و شعر هاي زياي از او در پشاور و به گونهء اخص در فصلنامه هاي خپلواكي و سپيدي انتشاريافته است. آيينه هنوز شاعر جواني بود كه مسؤوليت پرورش خواهر زاده هاي يتيم بر گردنش افتاد. قيدي كه هيچگاهي نخواست از آن بگريزد، او با آزادي و اختيار كامل اين قيد را پذيرفت. زمان چنان شط خروشاني به پيش ميتاخت، خواهر زاده ها در زير چتر مواظبت او بزرگ مي شدند و اما او اندك اندك به استقبال پيري به پيش مي رفت. شايد چنين بوده است كه او تن به قيد ازدواج نداد. به تعبيري شايد بتوان گفت كه فرزندان او همان شعر هاي اوست كه در لاي برگهاي نشريه هاي پنجاه و اند سال اخير افغانستان پراگنده اند. در افغانستان با دريغ با ادبيات معاصر بر خورد مسوؤلانه صورت نمي گيرد، در حالي كه امروزه پرداختن به ادبيات معاصر خود يك ضرورت بسيار جديست. خاصتاً زماني كه شاعراني چون يوسف آيينه ما را در موقعيت دشواري قرار ميدهد. من فكر مي كنم پيشتر از هر پژوهشگري اين مسؤوليت خواهر زاده هاي يوسف آيينه است كه به چنين مسأله يي بپردازند، يوسف آيينه اگر ديروز خواهر زاده هاي يتيم را بزرگ مي كند، به مدرسه و دانشگاه مي فرستد، چنان كه شماري آنها شخصيتهاي اند داراي نام و نشان، حالا ديگر اين وظيفه بر دوش آنها سنگيني مي كند كه به جستجوي فرزندان يتيم آيينه در كوچه ها و پس كوچه هاي مطبوعات پنجاه و اند سال اخير بپردازند. به گمان من تا فرصت از دست نرفته است بايد به كار آغاز كرد در غير آن چه تضميني وجود دارد كه با گذشت زمان همين مقدار مداركي را كه در آن مي توان جاي پاي آيينه را يافت از دست ندهيم. جنوري دوهزار دو شهر پشاور – پاكستان |