(سعادت
پنجشیری): 12 جوزا 1388

مادر
بر فراز نـگه
ات چشمه ی خورشید نهان
ماه
بشکسته هوس در قدمت سجده کنان
کهکشان خـیمه
زده بهـر تماشای حضور
زحل و زهره بـه دیدار تو رقـصیده روان
ایـتو کـنـدوی
عـسل آمــده از شـهر خـدا
به
حــلاوت دهیـی آدم ازیــن بــاغ جـهان
واژه ی قدسی
مهری وغزلواره ای جان
که به هرآئینه چـشمی وبه هر دیده زبان
تو حلول دل و
احساس و شعور ونفسی
عنـصر الفت پـاکی تو بـدیـن گـوهــر جـان
هـر سپـیده،
دم تـو سـلـسله آمـیز شـود
بــانـگ و لالائـی را در نـفس طـفـل زمان
ایتو الهه ی
مهر و سخن و شعر و ادب
حـرف اول ز تــو در گـوش دلـم داد اذان
گــر تــمام
وطـنم حنجره گــردد به بیــان
نتوانم حق و احسـان تــو آرم بــه زبــان
مادرا! ای به
فدای تو همه هستی ِ من
با دعای سحر
از چهره ی من گرد فشان