|
نادیه فضل
:15حوت1387

منظومه ی هستی
اگر چه پنجره ام،
پرده های پنجره ام
رنگی بود
وچلچراغ نجابت به
سقف خانه ی من
ولی سکوت سیاه
شبانه در من بود
وخارزار شقاوت
،شکنجه و تحقیر
ومن تمام خموشی
وبیکرانه ی اندوه
و ترس و ویرانی
برای بودن من از
ازل نوشت کسی
که من ضعیفه ی
خاموش بی صدا باشم
که من صبوری
کهسار، تا خدا باشم
کسی ندید که در من
ترانه می جوشد
غزل ،صفا و صدا
عاشقانه می جوشد
کسی نگفت که من
سایه ی سرش باشم
کسی ندید که من،
نیم بهترش هستم
واو به پام گره
زد؛ تار کهنه ی" نام"
ومن قصیده ی بی
روح گشتم و غم و شام
کسی ندید که من
عاشقانه ی سحرم
وروشنایی اندام
رود و جنگل و کوه
مرا؛ سپیده ی
رویایی ترنم را
نشد کسی
بشناسد،کسی بیند
واز کرانه ی آبیی
دامنم چیند
هزار دسته سخاوت،
هزار قبله شکوه
ویا هراس حصارش
نمود وجبن وریا
که
در برابر من
صدق را امین میشد
وباز حرمت زیبایی
زمین میشد
کسی ندید مرا؛
کسی نخواند مرا
ومن مدام و هنوز
غریبه ی تنها
به بیکرانه ی
شب،به شهر دودی وخالی زشور چلچله ها
که سفره هاش همه
غلیظ درد است؛ آه! |