|
رستم پیمان: 5 جدی 1387
مغلوب تلقینات تو میدانی! تو میتوانی! آنرا که میخواهی اما چرا تو ناتوانی؟ چون: تو تلقینات را بنده ای تو با همت خویش بیگانه ای تو شکست ز غالب نخورده ای تو مغلوب زخود رهیده ای بیا بنگر ز زمین آسمانرا آسمان بی ستون بی پایانرا ایستاده چون کوه عشق فرهاد میزبان همه قمر و ستارگانرا من نگویم تو تقلید کن ز آسمان که آسمانست ز هوای تو در مان برو به خویش که خویش را بیگانه ای که خویشت والاترست ز همه چهان بکش ز کمر خنجر و ز بازو کمن بزن به آسمان که لرزد در همه تن نعره بزن به وجدان که خوابست بگو: همه رفت، تو ماندی و من پس! تو توانایی. 3 . 9 . 87 ه ش |