|
سید همایون شاه
عالمی:15حوت1387

مردم شناس
من دل آئینه
دارم نیستم مردم شناس مارها در آستین بود دور کردم تا
لباس
سر بلندم در
قناعت قانع ام درخشک وتر حالت درویشی ام را آشیـانم بی
پلاس
کنج خاموشی به
عزلت گنج ذکرحـق شود عاری ام من با خـدا از شرّ نفس وشرّناس
بی تـکلف میرسد
یک لقمه نانی ازحلال نی هوی نفس دارم نی هـوی دراسکناس
چون الف بود قامتم
شددال درزحمت کشی پخته بینم پخته گــویـم هشیارم درحـواس
گردشی دارد بــه
دنیا پـول و زربی اختیار شاعـری گفته است دنیا درحمامی همچوتاس
سخت
اشد
دولت
محـمود را اندرحساب نیست بهلول بهرکشکول روزحشراندرهراس
گپ شنیدن بیخ دولت
گشت بشنوای جوان از بزرگان بیشتر کـن پند ها را اقتباس
عمرمن بگذشت اما
بی سر وسامان هنوز کشت من خشکیده لیکن پشت من مانند داس
حرمت هر آشنا را
ای
(همایون)
بیش کن
گاهی گر احسان
دیدی دائماً بگذار پاس
سید همایون شاه
عالمی
جنوری 2006م
افغانستان |