|
مژگان
ساغر شفا: 23 جوزا 1388

میوه
ممنوعه
این روزها
و خون من وگردن از شما صد ها بهانـه کردن و آوردن از
شــــما
سهوِ تو
بود من که صــمیمانه گفتمت ممنوعه نیست میوه من،خوردن از
شما
باغ بهشت
را که خدا قســمت تو کـرد در آتش اش کشیدن و افسردن از
شــما
قالی خوش
نمای دلم را دریغ و حــیف چون خاک ره ندیده و نشمردن از
شما
مـن
اختیار خویش به دســت توداده ام دل را به غم شکستن و
آزردن از شــما
گل کرده
شاخه های پر از میوه دلــــم گل را به باد دادن و
پژمُردن از شـــمــا
آ ئینه
نجابـت مــن عهد بــستن هســت دل را بدست دیگری بســپردن
از شــما
این
ساغرکه پرزشراب دوآتشه هسـت با او جفا و جور و ستم کردن
از شـما
یک صد غزل
به وصف نگاهت سروده ام
حالا تو
لطف کن و بیا بردن از شـــمـا
مژگان
ساغر شفا |