|
|
محمدشریف شایق: 6 حمل 1388
نگاهی به ؛ مجموعة اشعار استاد پرتونادری "...وگریه صد قرن در گلودارم" "...وگریة صد قرن درگلو دارم" نام مجموعه یی اشعار استاد پرتونادری است که در سال 87 زیورچاپ به تن کرده است، این مجموع که در 90 برگ با قطع وصحافت زیبا از سوی بنگاه انتشاراتی میوند چاپ شده است در بردارندة 34 قطعه شعر است که در قالب های مثنوی، غزل وچهارپاره سروده شده است. در این مجموعه اشعاری از دوره های مختلف زندگی شاعر گرد آورده شده است، شاعر در مقدمه ی کتاب به این مسأله اشاره کرده می نویسد:"آنچه دراین گزینه می خوانید، شعرهای پراگندة من است از روزگاران به غارت رفتة جوانی من تا آن گاهی که گرد پریشان پیری در آسیای همیشه گردان روزگار، روی سرم نشست و نشست و نشست وهمچنان می نشیند". 34 قطعه شعری که در این مجموعه نشر شده است، همه موزون و شورانگیز و حمل کننده اندیشه و پیام برای خواننده در هر زمان و مکان است، این مجموعه جدا از این ویژه گی های دیگری نیز دارد. یکی از برجسته گی های این مجموعه موزون بودن است، جناب پرتونادری در سال های اخیر، بیشتر اشعارش را در قالب شعر آزاد یا شعر سپید سروده است که بدین دلیل اشعار موزون شان برای نسل امروزین وجوان افغانستان زیاد آشنا نیست، از این رهگذر گزینة "...وگریه صد قرن درگلو دارم"، نشان می دهد که پرتونادری بدون تجربه موزون سرایی به شعر سپید نرسیده است، بلکه به قول خودش سال های درازی را در پشت دیوارهای پست وبلند اوزان عروضی آزاد زیسته است، پس کسانی که می خواهند مشق شاعری و شعر سرایی کنند بهتراست اول اشعار موزون بسرایند وبعد دنبال بی وزن سرایی بگردند، که متاسفانه شاعران جوان افغانستان این شاخصة مهم شاعر شدن را نادیده گرفته اند و فکر می کنند که شاعران مطرح امروز اوزان عروضی را نادیده گرفته و بدون هیچ مشکلی به این جا رسیده و شعر بی وزن می سرایند که خوشبختانه جناب پرتونادری با انتشار اشعار موزون شان این پندار را کم رنگ ساخته اند. و این پیام را برای نو مشقان شعر داده است که اول باید شعر موزون بسرایند بعد به سرودن اشعار آزاد یا سپید رو بیاورند. دیگر این که اشعار این گزینه روایت گر سال های متفاوت زندگی شاعر است، و آنگونه استاد پرتونادری در شعرش بیشتر به اوضاع و احوال روز توجه دارد، این اشعار می توانند آیینه یی باشند از روزگار متفاوت افغانستان برای نسل همروزگار من که در آن وقت کودک بیش نبوده اند.در اشعار چاپ شدة گزینة "...وگریه صد قرن در گلو دارم" می توان تصویر واضحی از اوضاع چند دهة اخیر افغانستان را دید، مثلا شعر"نسیم غریب" که در سال 1374 در کابل سروده شده است، بیان می کند وضعیت در آن زمان از چه قرار بوده است. بهار می رسد، اما نه با ترانة گل که مار حادثه پویید در خزانة گل و همین گونه ادامه می یابد تا این جا می گوید: من از زبان نسیم غریب بشنیدم خزان ترانة روزاست در زمانة گل به بلبلان چمن با دریغ باید گفت که خار زرد خزان رسته از جوانة گل خواننده بدون درنگ با خواندن این اشعار در می یابد که شاعر که چگونه یک زمانی را در شعرش به تصویر کشیده است، زمانی که از در و دیوار راکت و بم می بارید. "وگریه صدقرن درگلو دارم" گزینه ای است که می توان اشعار را آنگونه که در وزن و قالب متفاوت اند در معنی نیز از هم متفاوت یافت. مثلا جلوه های عشق ملکوتی و مولانا گونه در این ابیات: ... بانگ نی از کوی یزدان می رسد از دیار سبز ایمان می رسد تا شبان معرفت نی می زند رمة هوش مرا هی می زند رمة هوشم پریشان شد به دشت کار هوشم از پریشانی گذشت و در ادامه می گوید: نی حکایت از نیستان می کند آتشی در جان فروزان می کند روزنی سوی خدا بگشوده نی بین که ره را تا کجا بگشوده نی وهمین گونه ادامه می یابد. اشعار میهنی: ... کوهسارانت بلند و پروغرور قله هایش قلة امواج نور آسمانت جلوه گاه اختران ای شکوهت چون شکوه کهکشان و در ادامه چنین می خوانیم: ای وطن ای دیدگان روشنم دشمنت را هرکجا من دشمنم من ترا با زیب و با فر می کنم برتر از خورشید واختر می کنم و اشعار عاشقانه: شب که رویای تودر دیدة ما می آید همه ذرات وجودم به نوا می آید غم تو در دل من می رسد از راه دراز چون عقابی که شب بال گشا می آید استاد پرتونادری در این مجموعه چند چهارپاره یی برای "تکسار"محلی در ولسوالی کشم ولایت بدخشان که احتمالا زادگاه شاعر باشد، سروده است که یک نمونه آن چنین است: ای کوه بلند پرغرورم تکسار ای اوج کبود بی عبورم تکسار من صخرة داغدار دامان توام از دیدة تو اگر چه دورم تکسار من خواندن این گزینه را برای تمام دوستان و علاقمندان شعر توصیه می کنم. با خواندن این شعر دریچه این نوشته کوتاه را می بندم، و برای جناب پرتو نادری دعا می کنم که طبع شان خروشان باد! سیمرغ هربی خدا به کشتی ما ناخدا مخواه در راه نور همدم نا آشنا مخواه سیمرغ قله های غرور زمانه باش کام دلت ز پستی همت روا مخواه ای رو گرفته از حرم پاک آفتاب زنگار را به شیشه دل آشنا مخواه تا آخرین دمی که شگوفد گل شفق شمشیر حق ز قبضة مردم جدا مخواه ای عاشق شکوه گل و تاج سبز کاج زین شوره زار سرد سترون گیاه مخواه برمن مگو حکایت غمناک تیره گی ققنوس را به سردی شب مبتلا مخواه طبع استاد را خدا شگوفا کند |