دسترسی به معلومات جامع و همه گیر در سایت کوفی  

ترتیب دهنده : اعجاز احمد(تنها): 27 ثور 1388

پیغمبر عشق

خدایا

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را تو دیر خواهی زود نخواهم

هرچه را تو زود خواهی دیر نخواهم

*******

دلنوشته ام برگ سبزی تحفه ی درویش است در بزرگداشت مقام معلم و به پاس درسهای ارزشمندی که مجید اخشابی پیغمبر عشق  برایم داشته است . قبل از اینکه هنرمند محبوبم باشد برایم استادی ست مهربان با روحی سرشار از خوبیهای ناتمام که در کویر قلبم باریدن گرفت  ریشه دواند سبز شد و تا خود خدا امتدادیافت هرگز فراموش نخواهم کرد مهربانی و مردی اش را . می خواهم روی تن عریان کاغذ بنویسم از شما بزرگی شما از عظمت روحتان از ناز کلام و از مهربانی نگاهتان اما از کجا آغاز کنم ؟؟ از روزهای دورم که انتهای کودکی و شروع نوجوانی ام گاه و بی گاه با آهنگ نفس بی ریایتان گره می خورد و سرمستم می کرد ، از روزهای سنگین و طوفانی جوانی ام که فقط اعجاز کلام و معرفت سخنان شما (خواه روی صفحه ی مجلات و خواه بر صفحه ی تلوزیون )بود که هِی نور میپاشید در تنگ تنهایی ام .

از روزهایی که هر لحظه اش رد پایتان را به یادگار دارد . از روزهایی که اندیشه ی بی جانم پر می شد از عرفان وجودتان که می گفتید "مالک لحظات خداست و او هم انقدر عظیم است که تنهایی مرا پر می کند "

که می گفتید "گاهی زیر پایت خالی می شود تا سر کشی هایت بی جواب نماند ."

که می خواندید "رو سینه را چون سین ها هفت آب شوی از کینه ها"

که می خواندید "کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو "

می گفتید می خواندید و جرعه جرعه عشق و آدمیت را نصیبم می کردید.جان می گرفتم ...جانی عاشق ..

یا زروزهای اکنونم بنویسم که با شما هم نفس شده ام .باشاخه نبات ...با حضرت باران ...با دوستانی عزیزتر از جان ..."بهتر از آب روان"

حال که بیشتر ازهمیشه حضورتان را حس می کنم د راعماق ثانیه ها

حال که شیرینی شاخه نباتِ حضرت حافظ را مهمان زندگی ام و تقدس کلام حظرت باران را سر آغاز آن کرده اید

حال که از سادگی رفتن و از عظمت ماندن می نویسید

و حال که دیده ی نالایقم دست نوشته های پر گهرتان را به خوانش گرفته اشک میریزد و مسرور می شود ،حس می کنم سنگینی بارمسوءلیتی را که بر بند بند و جودم گذاشته اید ..."که دیگر بس کنم خمودگی و نیستی را "که باید شکفته شوم .به نور رسم و به افلاک .

که باید سر مشق بگیرم و شاگردی تان را کنم...

باشد .به شرافتم سوگند که دل یک دله می کنم برای تمنای انسانیت برای شعور و معرفت ...

به مدد حضرت دوست و با یاری کلام شیوای و معنویت آوازتان زوال را رها کرده دست در دست کمال به سوی آسمان می روم .

از بهشت بی انتها بکر و برین اندیشه تان گل ها می چینم ..رنگارنگ ...روشن ....دلفریب

اما من ِ بیهوده چگونه پاسخ توانم داد دریای لطفتان را درس زندگی و بزرگی را که بی منت درجانم به زمزمه نشستید ؟؟!!

شکوه استادی چنین بی الایش چنین بالا بلند را چگونه سپاس توانم گفت ؟؟هرگز نخواهم توانست....

پس پاسخ مهربانی و روح بلندتان را از آن بالا بلند خوب طلب می کنم

می خواهم به یادت باشد همیشه ...پناهت باشد همیشه ...دلت لانه اش باشد همیشه...کاشانه اش باشد همیشه ....که"القلب حرم الله ...فلا تسکن فی حرم الله... غیر الله".

*******

زندگی نمی گذارد که ما آرزوهایمان را گلچین کنیم

د رمیان غنچه های زیبا خارهای تیز هم هست

میشکنی اگر قبول نکنی...

*******

عشق چشمها را می شوید

دنیا را زیبا می کند

آدمی را می پروراند

و انسانی صبور و شکیبا بار می آورد.

ترتیب دهنده : اعجاز احمد(تنها)

تاریخ:1387/2/28

*******

حرف دلم با خدا

خداوندا به من توفیقی ده که فقط یک روز بنده مخلص تو باشم که می دانم حتی ساعتی این چنین بودن بس دشوار است خدایا یا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتی نیست از دلم بیرون کن یا به من صبری ده که کسانی را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.خدایا سینه ام را چنان بگشای که درد های تمام عالم را در آن جای دهم. حتی درد محکوم شدن به گناه های ناکرده ام را.خدایا به من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقدیمشان کردم و تحقیر شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال . یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتی خالی کن.خدایا می دانم که نادانم به ذره ای از علم بیکرانت دانایم کن.بارالها زبانم در ستایش تو قاصر است به من زبانی عطا کن تا گوشه ای اندک از رحمت بیکرانت را سپاس گویم.خداوندا راه گم کرده ام ، هدایتم کن.خدایا قلبم را از تمام کینه ها پاک کن که غیر از تو کسی را بر این کار قادر نیست.خدایا شکم را به باور ، باورم را به ایمان و ایمانم را به یقین مبدل فرما.خداوندا به من صبری ده که بر سیلی دشمنان بخندم و با خنجرهای دوستان به رقص آیم.خدایا شرکم را به یکتاییت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصیانم را به عزتت، تیرگی دلم را به نورت، بی حرمتی هایم را به قداستت، تنگ دستی و بخلم را به کرمت و ناسپاسی ام را به لطفت ببخش.خدایا به خیر و شر خود آگاه نیستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خیر من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شری برای من در آن است از من دور گردان.خدایا به من بیاموز چگونه هنگامی که دستانم را بسته اند و زبانم را بریده اند بر ظلمی که با چشمانم می بینم صبر کنم.خدایا به من یقینی ده که جز تو در هستی هیچ چیز نبینم.خدایا به من دلی ده که جز مهر تو در آن هیچ مهری را راه نباشد.خدایا به من قلبی ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفریده توست.خدایا به من زبانی ده که جز بر حمد تو گویا نگردد.خدایا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خیر من است بر زبانم جاری کن تا از تو تمنایش کنم که خود بسیار نادانم.خدایا خواسته هایم بسیارند ولی هیچ چیز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بی انتهای کرمت آنها را به من عطا کن.خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردی می خوانمت پس دعایم را اجابت فرما.