|
نورالله
وثوق: 27
جوزا 1388

رباعیات امروز
لباس
رهبری
در شهر
مـن از دیـو
پـری می سازند
وز زاغ و
زغن کبک دری
می سازند
بـــر قــامت
هر بی سر و
پــا راهزنی
صد گــونـه
لباس رهبــری
می سازند
…............
ترازوی
هوس
بر شانه
ی ما بار صفا
سنگین است
گلوا ژه
ی احساس خدا
سنگین است
آ نجا که
ترازوی هوس
دردست است
آوای خوش
فرشته هــا
سنگین است
…............
همپای تبر
همپای
تبر راهی
سروستانیم
تاجان ز
طراوت چمن
بستانیم
ورد لب
هرزاغ وزغن
گردیدیم
ما راوی
تلخ یک
هزاردستانیم
…............
طبع مشتری.
زانروزکه ازخویش بری
گردیدیم
شاگــــــرد
کلاس دلبری
گردیدیم
ازبس که
به سازاین وآن
رقصیدیم
بایسته ی
طبع مشتری
گــــردیدیم
…............
بازیچه
با عشق
اگر چه روبرو
گردیدیم
سنگ سر
راه گفتگو
گــردیدیم
درکوچه
تمام بچه ها
می گویند
بازیچه ی
دستان عـدو
گردیدیم
…............
تباهی
اندیشه
انـــدیشه
ات از ریشه
تبـاهی دارد
دردست
هوس تیشه ی
واهی دارد
در ماتم
ارباب صفا
خندان است
دیوار و
در شهر
گــواهی دارد
…............
پهلوی
بهار
با سنگ
سر راه نشستی
ای باد
پهلوی
بها ر را
شکستی ای باد
آتش به
تنت باد که در
گلشن ما
در را به
رخ چلچله بستی
ای باد
…............
پهنا ی حلاوت
تا دیده
ی ما همدل
دریا نشود
تـــوفیق
رفیق طالــع
ما نشود
تا دست
به دست قطره
ها نسپاریم
پــهــنای
حلاوتی
هــویـــدا نشود
…............
.راه دیگران
چشمی که
به راه دیگران
می دوزیم
بر جان
خودی تیر و
کمان می دوزیم
با تار
کسان نقشه ی
رســوایی ماست
هرپرده
که برچهره ی
جان می دوزیم
…............
داروی
شفا
سر مایه
ی شادی شما
گردیدیم
تا با غم
خویش آشنا
گــردیدیم
زین نسخه
که برمردم ما
پیچیدید
بـیــزار ز
دار وی شفا
گــردیدیم
..........................
نورالله
وثوق
wosuq@live.de
27/3/1388 |