پرتونادری

روزنه های بسته

وقتی از من رنجید

ترانه ء مشرق  از یاد آفتاب  رفت

و ماه چهره ء خراشیده اش را

درپشت  ابر ها پنهان کرد

باران مهربانی  دستانش را

از باغچه های من پس گرفت

و دیگر هیچ  شگوفه ء لبخند

به دیدارمن نیامد

و رود خانه های اعتماد

درریگزار توطئه  خشکیدند

و قتی از من رنجید

«من در آیینه  خود را نگاه می کردم »

و شکیبایی آیینه حیران کرده بود

که چگونه سنگی را  در آغوش گرفته است

وقتی از من رنجید

ستاره ء من  از کهکشان  همهمه های  شاد

در  ژرفنای  چاهی فرو افتاد

که در آن سوی، در نهایت اندوه

با جهنم سوزان رابطه دارد

و قتی از من رنجید

مهربانیش را  به دشمن من بخشید

دیروز مهربانی آن یار ،

آن یگانه ترین یار

پنجره ء گشوده یی بود

که مرا با آفتاب پیوند می داد

امروز

گلبته های  عشق من

در خشکسال عاطفه

در خشکسال عشق

شعر بلند  سرخ  شگفتن را

از یاد برده است

امروز هرچه است

خشمش به جان عاشق  من باد!

اگست دوهزار

شهر پشاور

پرتونادری