|
سید همایون شاه عالمی: 5 جدی 1387
ساجق فروش بر سر بازار پُر از جمع و جوش بود یکی طفلک ساجق فـروش درجن ساجق به سر دست داشت نعره زنان خلق به سودا گـماشت گاهی سراجی و گهی جاده رفت گاهی به سرویس گهی پیاده رفـت تا برسید بر گذر شهر نو حالت بازار بـکردی قـد او دید که سوداست درین ازدحام خیل جوانان شده اند در خــرام هر زن ومرد است که سودا بدست گفت به واله که چه بازاری اسـت بود به یک ساعتی درجن فروخت چاک دل حسرت خود را بدوخـت از پس آن کار بخوبی رسید درجن ساجق به کراچی کشـید پیـشتـرک بُرد ره کــار را کرد بجا سگرت و سیـگار را کارت تیـلفون به دنـبال آن چون بسی بهبود بشد حال آن نان همی بـرد به خـانه حـلال از عـرق زحـمت و کسب و کمال صبحدمی صندوق خود باز کرد کار و غریبی خـود آغـاز کـرد موتری از دور نـمایان بشد خلق از آن سر عتش حیران بـشد خورد به دروازه ی تــعمیر سـخت گوش همه خلق چنان شد کرخـت خورد به سختی و بـکرد انفجار مرده و زخمی نگری هـر کـنار تا بدن طفلک ساجق فروش پارچه ها گشت و نفس شد خموش این عمل زشت نه انسان کند بلکه ندیدیم که حیوان کند در پس این کار چه شیطان بود یا خود شیطان چه حیران بود کار ِ جهالت زحدّ اش در گذشت آب شرافت دگر از سر گــذشــت چیستی؟ ای مرد نه انسان تویی پست ترین رتبه ی حیوان تویی نی بزمین جای تو شد نی بهشت گشتی فرو مایه به این کار زشت هر کی ز تو گاهی حمایت کند پستی در این دیر نهایت کند آه که شرمنده ز قرآن شدی بسته به دسـتور لئیمان شـدی گاه غریبی و گهی کشت و خون تا به کی این حالت و حشت جنون آمر و مامور به رشوت چو شیـر شرم و حیا نیست شده بس دلیر خون یتیمان بخورد همچو آب کرده دل بیـوه زنـان را کـباب کـرده به دکــان چـه مـال بــدل صاحب دکـان کثیـف و چــتــل بر سر کـبراسـت دماغش مپرس رویه کند همچو الاغش مپرس صاحب تکسی بــه هــوای غــرور گل بکند باد برویت ز دور آنیکی دلسوز به ملت کجاست چاره ی این فقر به ذلت کجاست قیمت گزاف به چـوب و ذغـال از اثر برق مکن گه سوال روی وطندار پُر از غم ببیـن گوی درین حالت او آفرین کاسه ی صـبر هـمه لـبریز شـد آتش بیچارگی هم تیز شد ****** آهی یتیـمان بشـنو ای خـدا تا به خود عرش شده پُر صفا تا به کی این ملت بیچاره را زار گذاری تو به دست بـلا عاصـی و بیچاره و شرمنده ایم عاجز و مسکین فقط بنده ایم پُر شده دامــان وطـن از شــهید جز تو کجا هست دری از امید تا بـکی ایـن حـال، سـر ایـن وطـن تا بکی این مُرده ی ما بی کفن تا به کجا بر ســرهـم میــزنیــم بر سر خود این همه غم میزنیم چیست سرانـــجام زجنــگ و نـفاق اندکی عبرت ز ره ء اتفاق انــدکی دلســـوزی میــهن کنــیم این وطن از کار چو گلـشن کنــیم به نشــود از اثــر کینــه ها بس دگر آن کینه ی دیرینه ها جز خـود مــا کــس نــکند هــیچ کار رنج زمستان بیارد بــهار از اثر کینه فقط خون شود ملت بی کینه (همایون ) شود سید همایون شاه عالمی: 30 ماه قوس 1387 ه ش وزیر اکبر خان مینه: کابل - افغانستان
|