پرتونادری: 5 جدی 1387

 

سوگنامه یی برای تاک

من ازمیخانه های شرق می آیم خمار آلود

و می دانم

که آن جا دختر گیسوکمند تاک را برخاک بسپردند

و می دانم که آن جا واژهء ساغر

شراب روشن مفهوم خود را ریخته برخاک

در میخانه ها بسته

دل می خواره گان غمناک

مسیحای که روزی روزگارانی

همش از زنده گی می گفت
و جام بادهء خورشید برکف داشت

و با انبوهی ازیاران

درخت پرگل تقدیس را در باغهای نور می رویاند

کنون این جا مرا در چاه بنشانده

و خود ؛ اما نمی دانم

کدامین آسمان هیچ را در زیر پر دارد

کجایی های!

بیا بشنو صدایم را

که در آوازمن فریاد چندین نسل سرگردان

زقربانگاه پیچیده

من ازمیخانه های شرق می آیم خمار آلود

گلویم خشک

سرود تشنه گی روی لبان تشنه ام جاری

تنم از دهشت یک قرن  تاریکی

درون کوره های اضطراب سرخ می سوزد

بیا بشنو صدایم را

که من بربادی خود را چسان دیدم :

شبی درکشورمشرق

سوارانی که می دانی و می دانم

زجادوخانهء تاریخ برگشتند

و هریک را ردای مخملین صبحدم بر دوش

چنان افراشته قامت

که می گویی

به باغستان آزادی سپیداریست بالنده

ولی در ذهن شان فوارهء ظلمت

فرو برآستان بنده گی می ریخت

سوارانی که میدانی و می دانم

چو هرسویی که  پیل آهنین راندند

چراغ سبز تاکستان مشرق بود

که باد دهشتی می برد

غبارش را زگورستان ویرانه

من ازمیخانه های شرق می آیم خمار آلود

و می دانم

که دیگر باده یی در ریشه های تاک جاری نیست

که دست شاخه ها بشکست

و اندام  بلند ساقه ها بر خاکها پیوست

و درزهدان سبز برگها دیگر

بلوغ نطفه های نورو باران را

پناهی نیست

راهی نیست

زمین این مادر دیرینه را گویی

زدریای سترون آب نوشیده

و این جا امتداد این شب تاریک را گاهی

سپیدارسحرگاهان نمی روید

اگر چه در تمام شب

چه خونین ارغوانزاری که بشکفته

چنین در چارفصل انفجار سال

زمین این جا چه خواهد کرد

اگر این جا بهاری هست

بهاراز انفجار آغاز می گردد

من ازمیخانه های شرق می آیم خمارآلود

وسوگ تاکها در جان من چون تاک پیچیده

چه متروک است این جا تاکزار سبز پارینه

که نور هستی قندیل سرخ خوشه ها، ای وای

نمی تابد به چشم  دختر گیسو کمند تاک

من از دردی که درذهن پریشان هزاران ریشه می پوید

خبر دارم

که جای قطرهء باران

وجای بوسهء خورشید

به روی چادر نوباوه گان تاکها درباغ

نگینها از مذاب سرب می ریزد

من از میخانه های شرق می آیم خمار آلود

و با اندوه می دانم

زمین آن رویش سبز هزاران ساله از یاد خود برده

افقها را چو می بینم

نه خورشیدی که حتی ماهتابی نیز

کنون درشامگاه تیرهء « نخشب» نمی تابد

الا ای از دیار روشنایی همدم دیرین

به رویم غرفه ء خورشید رابکشای

که آن جا تا شراب تلخ سوگ تاکها را سر کشم با تو

پرتونادری: 5 جدی 1387