دسترسی به معلومات جامع و همه گیر در سایت کوفی  

انجنیر حفیظ ا له حازم:14حوت1387

تا یک بهار دیگر

در پشت مـیله هـای انتظار می ایستم

چون هنوزبرگه ورود دردستم نیست

به آبادانیی میخواهم بـر گـردم

که شکست ازهویتش پیداست

و فاجعه هول میزند

به شهری سفر دارم

که سفیر رگبار چراغش شده

و گور محله بازدید

و آدمش چنواری بی نانیست

به سرزمینی برمیگردم

کــه حقیقت مسخ شـده

و از زندگی جوک ساخته اند

و عاطفه را بر سر چوک دار زده اند

همدلی سالــهاست کوچ کرده

و خانه اش خرابه زاروحشت

که کلاغها دکان قصابی باز کرده اند

و من هنوز پشت میله ها منتظرم

چون زمین آماده پزیرشم نیست

مزرعه بوی خواب دارد

درخـــت کـــرخــت کــرده

و زمین حوصله شخم ندارد

جنگل اسیر باروت است

و چین تانک ها بگوش زمین لالایی میخواند

زبانها بیگانه

و آدمان از هــم بیـــزار

شهر به ماتم سرامیماند

گویی آخر عصر است

راستش نمیدانم چرا میخواهم بیایم؟

من بهارم

فصلی ازفصل ها

و بـــعد زمستان

خواهی نخواهی به زمینم پرت میکنند

تا یک فصل دیگر اینجا باشم

ولی امسال

برگی از دخولم نیست

و من درپشت میله

انتظار راه  میمانم

تا یک بهار دیگر.

*****************************

در جنگل

میخواستم با تو ابدیتی بسازم

دلم لرزید

که برایت بگویم

سردم است

پناهگاهی میخواهم

اگر دریچه قلبت را بمن بگشایی

تا در تو گرمی را دوباره یابم

از کبودی رخسارت

دریافتم که کلید خانه با تو نیست

و تو با شعله یی دست و گریبانی

که سرما را

یارای آمد در تو نیست

غبار تیره یی چشمانم را پوشید

و برای یک لحظه ترا ازم گرفت

شاید

میخواستم کمکت کنم

در سیاهی عجیبی

خیال زده قدم میگزاشتم

شاید انتظار نسیم را داشتم

و یا در یک کوتاه فرصت

میخواستم دوباره ببینمت

که بگویم

من میروم

در خوابگاهم میخوابم

در جنگل

آنجا میخوابم

آنجا میمانم

انجنیر حفیظ ا له حازم