شعری از : ناهید خرم ( فروغ )

ناهید خرم « فروغ »

تنهایی

در میانِ انبوهِ جنگل

پر ز غم  دارم قلعه یی .

دیوار های سنگین و بلندش

به اندازۀ غمهای دلم .

آفتاب رو به زوال است

و روز همچو عمرِ گل ــ

کوتاه ....

زمستان در راه است !

قلعۀ تنهاییِ من

سرد و پر سوز تر از سرما ....

* * *

فرارسید مرگِ روز

و سیاهیِ شب غالب شد ــ

بر جنگلِ مرموز ...

و غمِ من ــ

تیره تر از تاریکیِ شب .

و در این تاریکی ــ

قصه آغاز کنم

از غم روز افزونم .

و مرا بارِ دگر

غمی غمناک تر از غم ها

باز فرامیخواند .

تابستان 2008 « لندن »