|

وای برجان کبوتر
باد می رقصد و رقصیده شرر می آرد
بوی دل، بوی تن و بوی جگر می آرد
دود سرکرده و از مرگ سخن می راند
دل بارانی ام از کوره به در می آرد
آه از این شیوه ی آلوده ی دامان هوا
لانه ی مرغ گرفتار به سر می آرد
وای برجان کبوتر که تن غرقه به خون
خبر سوختن مرغ سحر می آرد
کاروان بشری از پی نابودی خویش
چقدر تند و چه پیوسته خطر می آرد
تو چه استاده به چشم ترمن زل زده ای؟
نفس باد نگر ! آتش و پر می آرد
هیچ کس نیست که بندد ره سرقافله را ؟
کاروانی که فقط داس و تبر می آرد
راحله یار جولای 2006
|