|
سید همایون عالمی
وصل لیلی ام گم گشت و من دنبال هر محمل هنوز قصه ی رسوایی من نقل هر محفل هنوز تا که ابر ِ فرقت ِ او رخ ز مهرش بر گرفت شمع را روشن نسازم هیچ در منزل هنوز گر حریفان مست می در پای خم افتاده اند میخورم من تا سحرگه جام ِ خون ِ دل هنوز بی رخ ِ او مرده من لیک بنگر زندگی میکشاند جسم ِما را تا به آب و گل هـنوز دور چشم ِ نازنین اش مژه ها همچون سپاه تیغ ابرویش به قتلم دمبدم قاتل هـنوز پیش ِ شاه خوبرویان گرچه دانم دل گدا ست دل نمیگردد به جز وصلش بکس مایل هنوز تا ندادی جان به پایش ای (همایون ) هیچگاه در صفوف کشته گانش نیستی شامل هنوز سید همایون عالمی 2005 م افغانستان |