نوشته یی از : ناهید خرم « فروغ »

وداع

آن روز حتا دهِ کوچک و دوردست ما ــ

لباسِ سیاه بر تن داشت ....

ابر های سیاهِ آسمانش ، می گریست .

حزن و اندوهِ بی پایان

تنِ زمین را پوشانیده بود !

افسردگی و غم ، سایۀ شومش را

بر کوچه های ده ــ

افکنده بود ....

باغها و چمنزار ها ، گیاهان و گلها ــ

همه پژمرده بودند !!

غم و اندوه ، بر همه چیز

چیره گردیده بود ــ

و پرندگان را ، زمزمۀ غم

بسوی خویش ، فرامیخواند .

در جویبار های زلالِ ده

دیگر

آبی جریان نداشت

و آبِ گل آلود ، به خود ــ

رنگِ خون گرفته بود .

سرسبزی کشتزار ها ، به زردی

گراییده بود .

زمین خشکیده بود و از ترک هایش

صدای ناله و ماتم ــ

بگوش میرسید .

دیگرگونی بر همه چیز ، آشکارا و پیدا بود

تو گویی قیامت برپا شده است ....

وحشت و اضطراب

تنِ مردمانِ بی دفاعِ ده را

می لرزاند و روزِ روشن را

بر این ستم کشیدگان

شب سیاه و تار ساخته بود ...

قطراتِ اشک ــ

به دلیلِ آن فاجعۀ اسفناک و غم انگیز

در چشمانِ شان ــ

خشکیده بود .

آری آن روز ، یعنی روزِ وداعِ  شهید مسعود ( رح ) ــ

این مرد حق و مدافع واقعی صلح و آزادی

و این ستارۀ درخشانِ جهادِ مقدس ،

با جهانِ فانی بود ...!!

و از آن روز به بعد ، سرزمینِ آریا

با انسانهای خوب و بدش

آهسته آهسته در باتلاقِ خون و بد بختی

فرو و فرو تر میرود .

26 جولای 2008 « لندن »