پرتونادری

انقراض نسل ستاره گان عاشق

خورشید من ماتم گرفته است

خورشید من چشم آن ندارد

تا انقراض نسل ستاره گان عاشق را

 تما شا کند

خورشید من در آن سوی  ابر های  فاجعه

گردونهء بامداد را

در جاده ء خاکستری غروب

دو اسپه می راند

شاید  در جستجوی مشرق تازه ییست

خورشید من

یک روز هستی بزرگش را

با حنجره ء کهکشانی  فریاد می زند

  که با غروب بیگانه است

اگست  دو هزار

شهر پشاور

 

 

مصیبت هشیاری

باد ه می نوشم

بد مستی می کنم

و بر دیوارهشیاری  سنگ می زنم

در سرزمینی که آب دیوانه گی

  در رودخانه هایش جاریست

من چرا مصیبت هشیاریم را

چنان پوستین کهنه یی

     از میخ بلند  بد مستی نیاویزم

چرا همرنگ جماعت نباشم

چرا همرنگ جماعت نباشم

رسوا شدن  حوصله ء بزرگ  می خواهد

اگست دوهزار

شهر پشاور