|
گزارشی از : مهندس شاه امیر فروغ بسم الله الرحمن الرحیم
بر گزاریِ همایشِ معرفیِ فرهنگ و زبانِ کشور در لندن بتاریخِ پانزدهمِ دسامبر ، همایشی زیرِ عنوانِ (رسالتِ اندیشمندان و متفکرینِ متعهد در معرفی فرهنگ ، زبان ، تاریخ و جغرافیای تاریخی کشور از گذشته های دور تا به امروز ) در تالارِ( دِپتفوردتَونهالِ شهرِ لندن ) ، به همتِ سازمانِ اجتماعی افغانستان و آسیا ، برگزار گردید . در این همایش ، بزرگانی همچون کاندید اکادمسین جنابِ پروفسور شاه علی اکبر شهرستانی ، آقای دستگیر نایل ، آقای دکتر نسیمی و جمعی از دست اندرکارانِ فرهنگ و ادب ، همچون خانم مژگان رحیمی شاعرۀ ایرانی ، خانم ناهید خرم « فروغ » شاعره ، آقای لطیف بهزاد ، آقای حشمت رسا ، آقای مجیب الرحمن رحیمی ، آقای عارف عرفان ، آقای علی فایق ، همچنین دیگر فرهنگ دوستانِ ارجمند ، شرکت داشتند . این همایشِ با گردانندگیِ خانمِ ناهید خرم «فروغ » وبا تلاوتِ آیاتی از کلام اللهِ مجید توسطِ برادرِ گرامی ، آقای علی فایق ، آغاز بکار کرد سپس آقای دکتر نسیمی، نظریاتِ شان را در موردِ اهداف ِ این همایش ابراز فرمودند ، آنگاه اولین سخنرانِ همایش ، جنابِ پروفسور شهرستانی، صحبت های ارزنده یی در این ارتباط داشتند و در ادامه بقیه دوستان به ایرادِ مقالات ، نظریاتِ سازنده و به خوانش گرفتنِ اشعارِخویش پرداختند . در این همایشِ چهار ساعته که فضای کاملاً فرهنگی - ادبی را به نمایش گذاشته بود ، بنده هم جسارت کرده و بحثِ کوتاهی داشتم پیرامونِ بازسازیِ فرهنگ و ادبِ پارسی که در ذیل تقدیمِ خوانندگانِ ارجمند میگردد : بحثی پیرامونِ بازسازیِ فرهنگ و ادبِ پارسی نقشِ ما گــو ، نه نــگارند به دیبــاچۀ عقل هرکجا نامۀ عشق است، نشانِ من و تُست به نامِ آن یگانه که همه چیز در ید قدرت اوست وبا عرض سلام وادب به پیشگاهِ شما بزرگواران و فرزانــگان و سپاس از برادرِ ارجمند آقای دکــتر نورالحق نسیمی کـــه از اینجانــب دعوت بعمل آورده اند تا در این همایشِ فرهنگی - ادبی که به ابتکارِ سازمانِ اجتماعیِ افغانستان و آسیــا و به همتِ ایشان جامۀ عمل در بر کـرده ، شرکت نمایم . پیشاپیش از اینکه دقایقی چند از وقتِ گــرانبهای شما بزرگــواران را بــا سخنانِ نــاقص و نارسایِ خویش ، میگیرم ، مراتبِ عذرخواهی ، امتنان و سپاسِ قلبی خود را به حضورِ تک تکِ تان تقدیم داشته و امیدوارم که این سخنان ، مقبولِ طبعِ شما بزرگواران قرار گیرد . بزرگان ! اجازه دهید تــا صحبتم را با غزلی از اقبال این شاعرِ فقیدِ پارسی گوی ، کــه عشق و علاقۀ خاصی به مردم ، فرهنگ ، ادبِ و زبانِ کشورِمان داشت ، آغاز نمایم: چون چراغِ لاله سوزم در خیابـــانِ شما ای جوانانِ عجم ! جانِ من و جانِ شما غوطه ها زد در ضمیرِ زندگی اندیشه ام تــا بدست آورده ام ، افکارِ پنــهانِ شما مهر و مه دیدم ، نگاهم بر تر از پروین گذشت ریختم طرحِ حرم ، در کـــافرستانِ شما تا سنانش تیز تر گردد ، فرو پیچیدمش شعلۀ آشفتــه بــود انــدر بیــابــانِ شـــما فکرِ رنگینم کند نذرِ تهی دستــــانِ شرق پـــارۀ لعلی کـــه دارم ، از بدخشــانِ شما میرسد مردی که زنجیرِغلامان ، بشکند دیــده ام از روزنِ دیـــوارِ زنــدانِ شــــما حلقه گِردِ من زنید ، ای پیکران آب و گِل ! آتشی در سینـــه دارم از نیـــاکانِ شــــما همدلان ! می بینیم که اقبال ، این شاعرِ رسالتمند و متعهد ، در این غزلِ زیبا ، رسالت و تعهدِ انسانِ اندیشمند و متفکر را در ارتباط با فرهنگ ، ادب و زبان کشورِمان، با استادی هر چه تمام تر ، به تصویر کشیده و ما را وامیدارد تا به این موضوع بیشتر اندیشه کنیم . این کمترین ، با پیروی از اندیشۀ والای این بزرگ مردِ عرصۀ فرهنگ و ادبِ پارسی و بدونِ هرگونه مقدمه ، تشریفات و تعارفاتِ معمول ، می خواهم چکیده یی از اندیشه ام را در ارتباط با همین موضوع ، به حضورِ شما بزرگانِ اندیشه و خردمندانِ ظلمت ستیز ، پیشکش نمایم تا این گفته ها که قطرۀ بی ارزشی را ، در مقابلِ اقیانوسِ بیکرانِ رسالت و تعهد ، و اندیشه و تفکر ، ماننده است ، قطره آبی باشد بر آتشِ قلب های سوخته تان از تعصب و تزویرِ دشمنان ... دوستان ! همه نیک میدانیم که استقلالِ واقعی همچون هر بنایی که برای احداث آن ، چهار دیوار لازم است ، از چهار رکنِ اصلی تشکیل گردیده و بدون آن ، از استقلال فقط نامی در میان خواهد بود و بس . در این چهار رکن که عبارت اند از : استقلالِ فرهنگی ، استقلالِ اقتصادی ، استقلالِ سیاسی و استقلالِ نظامی ، مبرهن و آشکار است که استقلالِ فرهنگی در رأس است و در صدر و اگر کشوری استقلالِ فرهنگی اش را از دست داد هرگز به استقلالِ اقتصادی ، سیاسی و نظامی نخواهد رسید . از این روست که بیگانه دست بکار شده تا فرهنگ ما را ، یعنی هویت ما را ، اصالتِ ما را و زبان و ادبِ ما را ، از ما بگیرد و به این ترتیب استقلالِ ما را از ریشه بخشکاند و نابود کند . پس بر ماست تا با هشیاری ، درایت و منطق ، نه با احساساتِ منفی و دشمن تراش ، این توطئه ها را و این دسایس را خنثی نماییم ، تا هویت واصالتِ خویش را حفظ کنیم ، در غیر آن ، دشمن به هدفش که همانا نابودی این هویت و اعتبار است ، خواهد رسید . بزرگواران ! همه بدین باوریم که با وجودی که مردمانِ این سرزمین ، مردمانِ شریف و نجیبی هستند ، متأسفانه به دلیلِ فقرِ فرهنگی یی که گریبان گیرِ اکثریتِ مردم ما است ، نیک را از بد تشخیص نمی دهند و به سادگی فریبِ دسایس و توطئه های دشمن را خواهند خورد ، چون ساکنانِ این سرزمینِ به ظاهر فقیر ، نه تنها در طی این سی سالِ گذشته ، بل در طی قرونی که دستِ ناپاکِ اجانب ، به دامانِ پاکِ این مرز و بوم ، دراز گردیده و هنوز هم ادامه دارد ، موردِ ظلم ، زور ، شقاوت ، بیرحمی ، سنگدلی و فریبِ این ناپاکان و نوکرانِ دست نشانده و جیره خوار آنان قرار گرفته اند . برای اثباتِ این حقیقتِ تلخ ، کتابِ وزین و پرمحتوایِ افغانستان در مسیر تاریخ ، نوشتۀ زنده یاد میر غلام محمد غبار ، این اندیشمندِ توانا و این متفکرِ بی نظیر را ، ورق می زنیم و از لابلای صفحاتِ آن که تاریخِ واقعی این کشورِ بلا کشیده و مردمانِ ستمدیدۀ آن است ، به توطئه ها ، دسایس و فریب های این ناپاکان پی میبریم . بی شک غبار با نوشتنِ این اثر ، رسالت و تعهدِ خویش را در معرفیِ فرهنگ ، زبان ، تاریخ و جغرافیایِ تاریخیِ این سرزمینِ کهن ، از گذشته های دور تا به امروز ، به انجام رسانید و دین خود را نسبت به سرزمینی که در لحظه لحظۀ حیاتِ پربارِ خویش ، به آن عشق می ورزید و مردمانش را از صمیمِ قلب دوست میداشت ، ادا کرد و ما امروز با مطالعۀ این دایره المعارفِ معتبر، به این نتیجه می رسیم که سرزمینِ باستانی ما ، آریانای بزرگ ، که در سه هزار سال قبل از امروز ، دارای فرهنگ و تمدنِ پیشرفته بود و با زبانِ شعر ، سخن می گفت ، متأسفانه در این سه قرنِ اخیر ، به علتِ نفوذِ و توطئه های بیگانگان ، بــه کشوری فقیر ، بــی سواد و بی هویـت مبدل گشته و فرهنــگِ ( توهین ، برادرکشی و بدبینی ) جای فرهنگ و اندیشۀ والایِ نیاکانِ ما را که ( گفتارِ نیک ، کــردارِ نیــک و پندارِ نیک ) بود ، گرفته است ، افتخاراتِ فرهنگی و ادبی ما ، متعلق به دیگران گشته و سرمایه های مادی و معنوی ما ، به تاراج و یغما رفته و مـــیرود ، کشور لانۀ دزدان ، جــاسوسان ، جنایتکاران ، تــروریست ها ، جنــگ افــروزان ، قاچــاقچیانِ بین المللیِ موادِ مخدر و غارتگرانِ آثـارِ باستانی و میراثِ فزهنگی ما گردیده است و بس پس بیاییــد بجای پــرداختن به موضوعِ ( رسالتِ اندیشمندان و متفــکرینِ متعهد در معرفیِ فرهنــگ ، زبان ، تاریخ و جغرافیای تـــاریخی کشور از گذشتـه های دور تا به امروز ) به رسالتِ والاتر و ارجمند تر یعنی ( بازسازیِ فرهنگ ، ادب و زبانِ کشور ، برای رهایی از زیر یوغِ استعمار ، استثمار ، بردگی و بیسوادی ) بیندیشیم تا به افتخاراتی که در گذشته هـا از آنِ ما بود ، دست یابیم و در آن صورت است که این ملتِ تحتِ ستم و مظلوم ، فرهنگ ، زبان ، تاریخ و جغرافیای تاریخی خود را ، خود باز خواهد شناخت . اقبال در دوبیتی زیبایی می سراید : ساحلِ شوریده گفت ! گرچه بسی زیستــم هیچ نه معلوم شد ، آه ! کـــه من چیستــم موجِ ز خود رفته یی ، تند خرامید و گفت هستم اگر می روم ، گر نروم ، نیستم ... در پایان ، جهتِ حسنِ ختامِ این مقالِ هر چند مجمل و ناقص ، سروده یی از خودم را ، پیشکشِ حضورِ شما مشتاقان و شیفتگانِ آزادی و آزادگی می مـــرگ ســرخ روشنــــایی از دیـــارِ مـــا ، گریخت دیوِ شب بر روی ما در خنده است جــــای شــادی ، قلب ما غم دیدگـان از نــــوایِ غصه هـــا ، آکنده است از بــــهاران و صــــدای رود بــــار ای دریـــغا ، مـــن نــمی بینــم اثـــر غم ، فضـــایِ قلب درد آلــــود مــا وافسوســا ، می خراشــد ، ژرف تـر پیش رو را ، هرچه بینی ، ای دریغ ســردیِ جــانسوزِ سرمـا است و بس در فضــــایِ مــرگ بــارِ این دیـــار دل بـــه فردا هـــا نبندد ، هیچ کـس خــــاکِ مـــا شد ، خانـــۀ نا مردمان لیک ما ، در خواب غفلت ، رفته ایـم خانـــه هـــا ویران و دل ها نــا امید آری مــا تا مـــرزِ ذلت ، رفتـــــه ایـم *** نه ، دریغ و درد ، تسلیم است و بس حسرت و اندوه ، راهِ چاره ، نیست رهنـــوردِ جـــادۀ عِـــز و شــــــرف در بیابــــانِ جنـــون ، آواره نیـست چــــاووشــــانِ خستـــه از بیداد شب آری ، ایــن مردانِ توفان ، در رهند بـــهرِ رَستَن ، از ظلام و تیــــــرگی از بـــرایِ مــرگِ سرخ ، آمـــاده اند با عرضِ ادب و سپاسِ مهندس شاه امیر فروغ پانزدهمِ دسامبر 2008 لندن
|