دسترسی به معلومات جامع و همه گیر در سایت کوفی  

نصیر خالد – کانادا: 27حوت1387

 

چنین است سرنوشت ما

جریانات در کشور ما هر روز چه که هر لحظه تغییر میکند و کس نمیداند که بالاخره عافبت این مردم و کشور ما به کجا خواهد رسید؟ آیا مصائب کنونی را که سی سال است در وطن ما جریان دارد، پایانی است؟ و یا اینکه برای تحقق خواستهای بیگانگان ملت مسلمان افغانستان سالهای دیگر نیز قربانی بدهد؟.

قلم برداشتم تا در همین  رابطه مطالبی بنویسم که کتابی از نویسند و طنز نویس مشهور ترکیه عزیز نسین بدستم افتاد و مشغول خواندن شدم که ناگهان چشمم به این عنوان برخورد { پیش برویم .... اوج بگیریم .... ترقی کنیم! } با اشتیاق فراوان بخواندن مشغول شدم، متوجه شدم که موضوع مطلب بیشتر به اوضاع جاری در کشور ما شباهت دارد. تصمیم خود را گرفتم بجای نوشته همین مطلب را برای خواننده های گرامی تقدیم کنم  جریانات هفت سال گذشته کشور در همین نوشته بشکل بسیار ماهرانه برشته تحریر درامده است که امید شما نیز از خواندن آن لذت ببرید.

پیش برویم  ---- اوج بگیریم ------ ترقی کنیم

نوشتۀ:  عزیز نسین

گرفته شده از کتاب: بچه ها را نگریانید

برای هر مطلبی باید مقدمه مناسبی نوشت. چون این یک داستان است با " یکی بود و یکی نبود" شروع میکنم. اگر داستان نمی بود و یک سخنرانی میبود با هموطنان عزیز شروع میکردم.

بلی، یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود در زمانهای قدیم در کشوری از این دنیای بزرگ مردمی زندگی میکردند که وضع شان خیلی خوب نبود و زنده گی بخور و نمیری داشتند و به مشکل شکم خود شان را سیر میکردند.

روزی سه نفر از این کشور برای تحقیق در مورد زنده گی کشور های دیگر مسافرتی بخارج میکنند و بعد از مدتها گشت و گذار بکشور شان برمیگردند. آن سه نفر مردم کشور خود را جمع میکنند و یکی از آنها میگوید: هموطنان عزیز، من در مسافرتی که بخارج داشتم چیز های تازۀ را یاد گرفتم.

مردم سوال میکنند: چه چیز تازۀ را یاد گرفتی؟

او میگوید: پیش برویم!

مردم حرف او را تصدیق میکنند: فکر خوبی است، موافقیم، باید به پیش برویم.

مسافر دومی میگوید: من هم چیز های یاد گرفتم.

از او هم می پرسند: تو چه چیزی را یاد گرفتی؟

او هم مانند رفیقش جواب میدهد: اوج بگیریم.

مردم آن سرزمین حرف او را نیز تائید میکنند: اینهم فکر درستی است، باید اوج گرفت.

از مسافر سومی می پرسند: ایا تو هم چیزی یاد گرفته ای؟

او جواب میدهد: چرا یاد نگرفتم، باید ترقی بکنیم!

حرف او نیز مورد قبول واقع میشود: بسیار فکر دقیق است، باید ترقی کرد.

از آنروز پس این سه جمله شعار آن مملکت میشود: پیش برویم ... اوج بگیریم...... ترقی بکنیم.

مردم وقتی همدیگر را میدیدند بجای سلام و احوالپرسی همان سه شعار را رد و بدل میکردند. حتی موقع خدا حافظی هم همان شعار ها بود و مردم: ترقی بکینم ... اوج بگیریم .... پیش برویم!

پس از مدتها آن سه نفر مسافر روشنفکر و خارج دیده می بینند با اینکه خیلی به پیش رقتن و اوج گرفتن و ترقی کردن ایمان دارند، این حرفها فائده ندارد و هنوز راهی برای ترقی کردن پیدا نکرده اند. آنها برای اینکه راه و رسم واقعی پیش رفتن و اوج گرفتن و ترقی کردن را پیدا کنند، تصمیم میگیرند تا دوباره بخارج مسافرت کنند، راز هایی کشف و به دست بیاورند. روشنفکران مسافرت میکنند و پس از مدتی گشت و گذار دوباره به مملکت خود بر میگردند. اولی آنها میگوید: هموطنان عزیز، بالاخره من راهش را پیدا کردم، پیش برویم درست نیست، باید بگویم باید پیش برویم.

بازهم مردم حرف او را تصدیق میکنند: درست است" پیش برویم " فائده ندارد، باید پیش برویم درست است.

روشنفکر دومی میگوید: مه هم مطلب تازه یاد گرفتم. اوج بگیریم معنی ندارد. باید فهمید چطور اوج بگیریم؟

مردم حرف او را تائید میکنند: کاملآ درست است. چطور باید اوج بگیریم.

روشنفکر سومی میگوید: من خیلی جا ها را گشتم و چیز های تازه تری یاد گرفت.

- چه چیز یاد گرفتی؟

او جواب میدهد: تنها این که بگویم " ترقی بکنیم" فانده ندارد، باید گفت " چطور باید ترقی بکنیم؟

از ان روز به بعد شعار های آن مملکت عوض میشود مثلا وقتی کسی داخل سماواری میشد، می گفت: بچه ها پیش برویم! مردم می پرسیدند: چطور باید پیش رفت.  شوهران صبح که میخواهستند از خانه بیرون شوند و دنبال کار و روزگار شان بروند به زنان خود میگفتند: باید اوج بگیریم. زنان بلافاصله میگفتند: چطور باید اوج بگیریم.  بچه ها موقع خوابیدن به مادران شان بجای شب بخیر میگفتند: باید ترقی کنیم. مادران با خنده میگفتند: بلی بچه جان، ولی مهم این است که بدانیم چطور باید ترقی بکنیم؟

چند سالی این جمله ها در مملکت تکرار میشد، ولی بازهم نمی دانستند، چطور باید به پیش رفت و اوج گرفت و ترقی کرد؟ به این دلیل روشنفکران تصمیم گرفتند یک بار دیگر سفری بخارج کنند و گپهای تازه و مهمتری را بیاموزند و به مملکت خود بیاورند.

آنها رفتند و گشتند و گشتند و بالاخره پس از ماه ها سفر دوباره بکشور خود بازگشتند. یکی از روشنفکران گفت: من شر این کار را پیدا کردم با پرسیدن " چطورباید پیش رفت؟" کاری درست نمیشود، باید فهمید چطور میشود پیشرفت کرد؟

روشنفکر دومی گفت: من هم چیز جالبی یاد گرفتم، با گفتن " چطور باید به اوج برسیم" کاری درست نمیشود، باید دانست چطور میشود به اوج رسید؟ مردم حرف او را نیز تائید کردند: بلی، باید طریق به اوج رسیدن را دانست.

روشنفکر سومی گفت: دوستان عزیز، من نیز چیز تازۀ پیدا کردم. با پرسیدن " چطور ترقی کنیم" کاری درست نمیشود، باید راه پیشرفت کردن را پیدا کرد. همه یکصدا گفتند: این رفیق درست میگوید، با سوال کردن چطور باید پیشرفت کرد؟ دردی دوا نمیشود، باید راه پیشرفت کردن را دانست.

بازهم شعار های آن مملکت تغییر کرد. از ان موقع به بعد هر کس به دوستش میرسید بجای احوالپرسی میگفت: باید پیش رفت! دیگری میگفت: باید پیش رفت! فائده ندارد، باید راه پیش رفتن را دانست.

همسایه ها سرشان را از کلکین بیرون میآورند و با همدیگر صحبت میکردند: خواهر اوج بگیریم.

- با این حرفها دردی دوا نمیشود، باید دانست چطور می شود اوج گرفت.

استادان به شاگردان میگفتند: بچه ها ترقی بکنیم. شاگردان این جواب را میدادند: بلی استاد باید ترقی کرد. استاد باز هم میگفت:  با شعار نمی شود ترقی کرد، باید راه ترقی کردن را دانست.

مردم هر روز این جملات را تکرار میکردند، ولی نه پیشرفتی بود و نه ترقی...

روشنفکران بازهم تصمیم گرفتند و ........

راستی این داستان تا کی ادامه خواهد داشت؟ به این ترتیب داستان به پایان نخواهد رسید. چون روشنفکران هر چند گاهی بمسافرت خارج خواهند رفت و چیز تازۀ یاد خواهند گرفت و آن را بمردم کشور شان یاد خواهند داد. آنها نیز همان حرفها را چندین بار تکرار خواهند کرد، ولی ایا این نتیجۀ دارد؟

اگر با شعار میشود " پیش رفت و اوج گرفت و ترقی کرد" من حرفی برای گفتن ندارم.

پایان: نصیر خالد – کانادا      nasirkhalidvoa@yahoo.ca