سخی ارزگانی

غصب زمین های مناطق غربی، شمالی، هزارستان و تداوم فاشیزم قبیلوی در افغانستان

قسمت پنجم ( ختم)

سمسور افغان در ادامه تفکر فاشیستی و ضد دموکراتیک خویش در کتاب سقاوی دوم انتقال قبایل همخون خویش را مغایر ارزش های انسانی، اصول دین مبین اسلام و میثاق های رسمی حقوقی بین المللی جهت اشغال سرزمین های مردمان بومی ولایات شمال افغانستان اینگونه تقاضا می نماید:

« شمار زیادی از مردم شرق، جنوب شرق و جنوب کشور به طور جمعی یا به طور انفرادی، به شمال افغانستان، انتقال و مسکن گزین شده و برایشان در آن مناطق زمینهای لامزروع داده شود و از همان مناطق یاد شده مردمان بی زمین و کم زمین که هم اکنون به خاطر نداشتن زمین و سرپناه کوچیده و در پاکستان و ایران به خاطر زنده ماندن خانواده، پشت کار، سرگردان میگردند، تشخیص گردد.» ( 1 )

این دستور سمسور افغان، ادامه همان برنامه «اسکان گزینی سیاسی» قبایل پشتون های مناطق مذکور عصر استبداد و حاکمیت مطلقهء آل یحیی در شمال کشور می باشد که توسط  نویسنده به امارت اسلامی طالبان ودولت های آینده پشتونی تأکید می نماید . در ظاهر امر نویسنده ادعا کرده که  یک عده از مردم پشتونتبار به خاطر نداشتن و سرپناه به پاکستان و ایران کوچیده و باید زمین های لامزروع ولایات شمال افغانستان از طرف دولت برای آنها داده شود.

آیا آل یحیی هم در گذشته این عده پشتون های قبایلی هردو سمت خط دیورند را به خاطر نداشتن زمین و بی سرپناهی در ولایات شمال ناقل نمود و یا اینکه اصلا به خاطر اغراض شوم سیاسی و اشغال سرزمین های مردمان تحت ستم ولایات شمال این عمل ضد انسانی را انجام داد؟

اگر گیرم که ادعای نویسنده کتاب سقاوی دوم درست هم باشد؛ آیا تنها این تعداد پشتون های جنوبی و شرقی کشور از نداشتن زمین و سرپناه به پاکستان و ایران کوچ کردند و یا عمدتا اقوام اوزبیک، تاجیک، تاتار، تورکمن، بیات، ایماق، قزلباش، پشه یی، قزاق، نورستانی، عرب، اهل هنود و... به خصوص از همه بیشتر هزاره ها که محکوم تر از همه و خانه بدوش دایمی بودند و هنوز هستند به  پاکستان و ایران آواره شدند؟  اگر تفکر انسانی، فراقومی و مدنی در ذهن نویسنده کتاب سقاوی دوم و همکاران عقب پرده شان وجود می داشتند، باید برای تمام آوارگان و بی خانمان اعم از مسلمان و غیر مسلمان وطن ما که در داخل و خارج کشور هستند، بدون هرگونه تبعیض نژادی، قومی، مذهبی، سمتی، زبانی، فرهنگی وغیره برای همه ای آنان از دولت تقاضای زمین و سرپناه را در مناطق قومی شان می نمود، نه صرفا برای پشتون ها.

یعنی باید برای افراد خانه بدوش و مستحق پشتون در مناطق جنوب و شرق کشور، برای آوارگان تاجیک در مناطق بومی و قومی شان، برای مستحقین هزاره در مناطق بومی و قومی شان، برای اوزبیک ها در مناطق بومی و قومی شان وغیره زمین های لامزروع و دولتی تقاضا می شد که چالش ها و نزاع های اتنیکی، مذهبی، قومی، منطقوی، طبقاتی، فرهنگی و زبانی را در بین مردم عامه به زایش نگیرند، نه اینکه از روی تعصبات نژاد پرستانه و قبیلوی تنها برای قبایل پشتون تبار با شیوه های عبدالرحمن خانی و ملا عمر خانی درخواست زمین توسط دست اندرکاران کتاب سقاوی دوم گردیده اند.

پرسش اینست که اگر انگیزه و علت اساسی به خاطر نداشتن زمین و بی سرپناهی اهالی کشور مطرح باشند؛ پس قبل از همه مردم هزاره نسبت به پشتون ها هم بی زمین هستند که زمین های شان طی 120 سال اخیر از طرف حکام قبیلوی پشتون با قتل عام ها، اعمار کله منارها، اسارت بلاخیره غصب گردیده و برای قبایل افغان تبار هردو طرف خط دیورند داده شده اند  که حال نیز بازماندگان کشتارهای جمعی فاقد سرپناه در مناطق کم حاصل و سرد هزارستان زندگی سختی را سپری می نمایند که باید برایش شان زمین لامزروع و خشک دولتی داده شود که دارای «فرهنگ آباد کردن» و «مدنیت پروری» نیز هستند. در ضمن چرا نویسنده برای خانه بدوشان و بی زمین تاجیک، اوزبیک، تورکمن، بلوچ، بیات، قزاق، تاتار، عرب، ایماق، قزلباش، پشه یی، قرغیز، نورستانی، براهوی، هندو، عیسوی، یهود و سایر اهالی مستحق کشور خواهان زمین لامزروع نگردیده که اینها نیز دارای «فرهنگ مدنی»  هستند و کشور را به  «گلستان» تبدیل می کنند که صرفا برای قوم خود می گردد؟ چرا سمسور افغان پیشنهاد زمین های لامزروع دولتی  را در مناطق جنوب و شرق کشور برای افراد مستحق قبایلی پشتون خویش ننموده که عاری از تنش های قومی، زبانی، منطقوی، روانی، فرهنگی و مذهبی باشند؛ که روی «اهداف شوم سیاسی» و «تحقق فاشیزم قبیلوی»  برای تبارقبیلوی خویش در ولایات شمال کشور شده است؟

اصلا نگارنده کتاب سقاوی دوم در زیر نام  تقاضای زمین های لامزروع برای پشتون های بی زمین جنوبی و مشرقی، در واقعیت امر می خواهد که پشتون های آن سوی خط دیورند را در پوشش پشتون های بی زمین جنوبی و شرقی کشور از جمله در ولایات شمال کشور به صورت دایم مسکن گزین نماید و مردم شمال را به اسارت جدید بکشانند. اینجاست که با انتقال قبایل آن سوی خط دیورند در شمال کشور ما، همان پروژه های ناتمام ضد انسانی و شؤنیستی عبدالرحمن خانی، نادرخانی و ملاعمر خانی تکمیل گردیده و زمینه های عینی اسارت اجتماعی، نقض ارزش های فرهنگی- تارخی و نابودی مردمان با فرهنگ، میهن دوست و تمدن پرور ولایات شمال فرا خواهند رسید. در ضمن تا در آینده از یک طرف در انتخابات از وجود این چنین پشتون های ناقل پاکستانی در کشور به نفع تطبیق برنامه باقیمانده عبدالرحمن خانی ، نادر خانی و ملا عمر خانی استفاده نمایند و بعد اقوام غیر از خود را یا به اسارت دایمی قرار دهند و هویت آنها را نیز نابود کنند. و در ضمن طبق فرمان قبلی امارست اسلامی طالبان که: «تاجیکان به تاجیکستان، اوزبیکان به ازوبیکستان و هزاره گان به گورستان» را عملا به معرض تطبیق و اجراء قرار دهند. آیا این چنین سیاست ها و برنامه ها توسط این خود فروختگان و سردمداران قبیلوی و تک قومی گذشته در کشور نبودند که بازهم در این عصر خرد و انترنت توسط اخلاف شان در افغانستان تجربه می گردند؟

آیا این چنین پیشنهاد سمسمور افغان در کتاب «سقاوی دوم» به معنای زدودن زیربنای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی، هویتی اقوام تحت ستم و همچنان اشغال سرزمین های اوزبیک ها، هزاره ها، تاجیک ها، تورکمن ها، ایماق ها، تاتارها، بلوچ ها، عرب ها، قزاق ها، قرغیزها و سایر اقوام در افغانستان نبوده و نمی باشد؟ پس چگونه می توان به یک تعریف همه جانبهء علمی، منطقی و تفسیر عینی از بطن استبداد تاریخی، مکانیزم انحصارگرانه و شؤنیزم کنونی را حاصل نمود و آنگاه با داشتن اندیشه مستقل ملی- دموکراتیک در برابر همه دشمنان داخلی و خارجی خویش به نبرد بی امان دست یازید؟

مسلما که نژادپرستان بدین وسیله تناسب نفوس جامعه را در شمال کشور بیشتر به نفع قبیله سالاران، اجیران بیگانه و شؤنیستان تک قومی خویش تغییر می دهند تا در آینده توسط دولت های پشتونی در پوشش «انتخابات شورای ملی و غیره» مهره های دلخواه خویش را از میان ناقلین پشتون در شمال و سایر ولایات به حیث سناتور، وکیل، سهمیه کوچی وغیره «انتصاب» نموده و به نام «نمایندگان مردم شمال» در پارلمان از آنها به نفع تداوم تسلط شؤنیزم قبیلوی- قومی و حامیان بین المللی و منطقوی خویش بازهم زیادتر بهره جویند و افغانستان را از نهادینه سازی به سوی نظام قانونمند و دموکراتیک محروم سازند.

وقتی که با تحقق این پیشنهاد سمسور افغان، مردمان قبایلی در شمال بازهم ناقل گردند؛ اربابان پشتونی از تمام ولایات شمال وارد پارلمان می شوند؛ آنگاه اینها نه تنها رأی غرض آلود خویش را به یک کاندید ریاست جمهوری پشتون تبار خواهند دادند، بلکه باعث تضییع حقوق سیاسی و مسخ هویت تاریخی، قومی، فرهنگی، مذهبی، سیاسی و... اقوام غیر از خود نیز خواهند گردید که این چنین امر در تضاد کامل به ارزش های کرامت انسانی، اصول دین مبین اسلام، مصالح ملی و مدنیت عصر قرار دارند.

این گونه برنامه ها، سیاست های غیر منطقی و عملکرد غیر مشروع در گذاشته هم به ضرر مصالح میهنی کشور بوده و منبعد هم بر ضد منافع وطن ما افغانستان و به خصوص به ضرر جامعه شریف پشتون ما نیز خواهد بود.

آیا کارکرد ضد انسانی دولت های مستبد و تمامیت خواه به ویژه در امتداد 120 سال اخیر در افغانستان نبوده که اراضی بومیان و حتا برخی از زمین های مردم غلزایی کشور را با توطئه ها، اخراج اجباری، زور، کشتار، اعمار کله منارها، اسارت ها و نظایر آن غصب و آنرا برای سران قبایلی دلخواه خویش بخشش نموده اند؟ آیا اینگونه سیاست و عملکردهای زمامداران مذکور، اصلا پشتون های غیر سیاسی و بی آلایش را مفت خور، غاصب، خشونگر، تجاوزگر و تاراجگر بر ملکیت حقوقی دیگر اقوام عادت و تعلیم ندادند؟ آیا دادن زمین های غیر پشتون توسط زمامداران شؤنیست و دولت های مستبد کشور برای بخشی از قبایل پشتون یک عمل ضد انسانی و ضد اسلامی نبوده و نیست؟ آیا این چنین کنش ها و پالیسی های حکام خودکامه و خود فروخته افغانستان منافی ارزش های انسانی، اصول دینی و ضد قانونمندی های مدنی- حقوقی بین المللی نبوده و نیستند؟

از آنجائیکه از 261 سال گذشته تا حال اربابان، شاهان و زمامداران افغانستان به جز از چهار مورد ( امیر حبیب الله کلکانی تاجیک، ببرک کارمل تاجیک، صغت الله مجددی عرب و برهان الدین ربانی تاجیک) دیگر همه اربابان طبقاتی پشتونتبار بودند که اکثر از آنها بناء بر ماهیئت منحط قبیلوی و خصم ویژه ای قومی خویش تا توانستند و خواستند، زمین های بومیان دیگر و به خصوص اراضی حقوقی مردم هزارستان را با اعمار کله مناره، اسارت ها و نسل کشی ها غصب و در اختیار قبایل مشخص خویش قرار دادند. و همچنان بدین وسیله فاشیستان قبیلوی تخم شقاق، خشونت، دشمنی و حتا انسان کشی را میان توده های ساده لوح وغیر سیاسی پشتون بیچاره و سایر اقوام زیر ستم عملا مساعد نمودند که تا اکنون منجمله از حاصل آن به غصب حاکمیت های سیاسی در کشور نیز ادامه می دهند.

آیا سیاست های ظالمانه و عملکردهای زمامداران تک قبیلوی و قومی اکثرا حکومات گذشته تا کنون با نحوی از انحاء برای طبقات محکوم و تحت استثمار بیچاره پشتونتبار، دشمن نخریده و از خرد تا بزرگ پشتون را تحمیق نکرده و از عدم آگاهی سیاسی آنان علیه اقوام غیر پشتون استفاده شخصی، شؤنیستی و سیاسی نبرده و حال هم حلقات شؤنیستی در جمهوری اسلامی افغانستان هم علم بردار و میراثدار عبدالرحمن خانی، نادرخانی و ملا عمر خانی نمی باشند؟

مضاف برآن، آیا ناقلین پشتونبار ولایات شمال ده سال قبل بناء بر خاصیت فرسوده قبیلوی و تعصب خاص قومی خویش به عنوان پیشتاز و رهنمای طالبان در نقض کرامت انسانی، ریزش خون اهالی غیر نظامی و نسل کشی مردمان شمال به خصوص در مزارشریف نقش اساسی را بازی نکردند؟ اگر ناقلین پشتونتبار ولایات شمال کشور حد اقل انسانی، اسلامی، مدنی و میهنی فکر می نمودند؛ آنگاه هرگز تروریستان طالب، القاعده و استخبارات پاکستانی را در اشغال و قتل عام مردمان شمال، بامیان و سایر مناطق کشور مساعدت نمی  کردند و سیل خون را در افغانستان به خاطر تحقق منافع کاذب خود و بیگانگان جاری نمی نمودند. آیا سمسور افغان و سایر همفکران قبیله گرای شان از این جنایت ناقلین در خون ریزی و قتل عام ولایات شمال و به خصوص در مزارشریف شادمانی و پای کوبی نکردند؟ آیا محمد ظاهر شاه از ایتالیا به مناسبت پیروزی طالبان در نسل کشی مردمان مزارشریف پیام شادباش و موفقیت را برای امارت اسلامی طالبان ارسال نکرد؟

آیا حال تفکر انسانی، اصول اسلامی، خرد دموکراتیک و سایر ارزش های مدنی ایجاب نمی کنند که دولت جمهوری اسلامی افغانستان تحت قیادت آقای حامد کرزی از جنایات طالبان و ناقلین تباری شان که در ولایات شمال صورت گرفته اند از پیشگاه خداوند حق، مردم افغانستان و به خصوص از بازماندگان قربانی این ولایات عذرخواهی رسمی نماید تا حد اقل روان بازماندگان شهدای ولایات شمال و به خصوص مزارشریف اندکی از این ناحیه تسکین یابند؟

دستورات فاشیستی در همین کتاب سقاوی دوم بازهم چنین ادامه دارند:

« در شمال شهر کابل دشتی افتاده با نام «دشت چمتله» به خاطر امنیت دایمی شهر کابل، این منطقه باید برای مردمان بی سرپناه جنوب، غرب و شرق کشور و یا خانواده های آنعده مردمان مناطق یاد شده که در جریان مبارزه و نبرد علیه روسها یکتن از اعضای خانوادهء شان به مقام شهادت رسیده، توزیع گردد. سود آن در این است که نخست خانواده های بی سرپناه و وارثین شهیدان، صاحب پناهگاهی میشوند و در اینکه به اطراف کابل کمربندی از عقیدهء ملی، گسترده میگردد.

از دامنه ها و اطراف میدان هوایی« بگرام» تا میدان هوایی « خواجه رواش» زمینها و دشتهای بزرگ و دامنه داری افتاده است، این دشتها باید به مردمان مناطق شرق، جنوب و غرب که بی زمین و یا کم زمین اند، به گونهء دست جمعی و یا هم انفرادی، توزیع گردد....» (2)

اگر از باند عقب پرده کتاب «سقاوی دوم» سوال گردد که آیا این تنها پشتون ها بودند که در مبارزه علیه اشغالگران شوروی شهادت را نصیب شدند که حال مستحق زمین و سرپناه گردند و یا اینکه تمام اقوام اعم از مسلمان و غیر مسلمان کشور در برابر متجاوزی روسی و طرفدارانش  مبارزه نمودند و شهید دادند؟ از این نکته به خوبی درک می گردد که نویسندگان کتاب سقاوی دوم از مبارزات اقوام غیر پشتون مستقیما علیه روسها انکار نموده و صرف مبارزه استقلال خواهی را منحصر به قوم خود می دانند. اینجاست که مبارزات اقوام تحت ستم در برابر متجاوزین روسی به صورت تعمدی کتمان گردیده و هرچه افتخارات جهاد، مقاومت، میهن دوستی و مبارزات ضد روسی وغیره بوده، همه را به طور انحصارگرانه تحویل پشتون ها می نمایند که خود نقض عریان تاریخ همین دوران می باشد.

دیگر اینکه سمسور افغان و باند نژادپرست پشت پرده شان داشتن «عقیدهء ملی» را تنها برای قوم خویش تأکید نموده است، نه در مورد سایر اقوام.  این تفکر شؤنیستی، ضد انسانی و ضد اسلامی به صورت علنی بیان می دارند که غیر از پشتون ها، دیگر همه اقوام کشور دارای «عقیده ملی» نیستند. یعنی با باور و دست اندرکاران کتاب «سقاوی دوم»، اقوام غیر پشتون همه فاقد عقیده ملی هستند و همچنان تمامی شان وطن فروش، بیگانه پرست، جنایت پیشه، ضد ملی، کافر، بی فرهنگ، خربارکش و... می باشند. آیا این تهمت آفتابی و توهین در حق اقوام غیر پشتون مغایر کرامت انسانی، ارزش های دینی و داشته های مثبت  ملی کلیه مردمان افغانستان از سوی دست اندرکاران کتاب «سقاوی دوم» نبوده و نیستند؟ آیا این چنین اندیشهء ضد انسانی در قدم نخست مغایر خواست های عادلانه و دموکراتیک اقشار تحت ستم پشتون تبار در کشور ما نمی باشد؟ آیا با چنین افکار و باورهای ضد انسانی و ضد ملی این کشور کثیرالاقوام را به «طالبستان» عصرنوین تروریسیم بین المللی مبدل نخواهند نمود؟

آیا تا حال کدام احمق ترین فرد غیر پشتونتبار را سراغ دارید که پشتون ها را فاقد «عقیده ملی» خطاب کرده باشد و صرفا اقوام غیر پشتون را دارای «عقیده ملی» نامیده باشد؟  در همین رابطه نیز به خوبی ثابت می گردد که دست اندرکاران کتاب «سقاوی دوم» عمدا با یک برنامه از قبل سنجیده شده هرگونه بهتان، خیانت، وطن فروشی، جنایت، جهالت وغیره را به اقوام غیر از خود می چسپانند و زمینه های نفاق، دشمنی، خشونت و حتا کشتار را میان طبقات استثمارشده و تحت ستم پشتونتبار و اقوام زیر اسارت و تحت ظلم میهن را به نفع تداوم «فاشیزم قبیلوی» و «تحقق منافع باداران خارجی » خویش در افغانستان مساعد می نمایند. پس از این نیز عملا ثابت می گردد که دست اندرکاران کتاب سقاوی دوم و سایر اقشار فاشیزم قبیلوی تکتبار در «ظاهر امر» از منافع و حقوق پشتون سخن می گویند؛ اما در «واقعیت امر» دشمن عمده جامعه بیگناه  و طبقات محکوم پشتون ما نیز می باشند. مثلا خیانت ها، وطن فروش ها و نسل کشی های مردم ما که به صورت اخص از وقت شاه شجاع ها، امیردوست محمد ها، امیر عبدالرحمن ها ، آل یحیی ها، نورمحمد ترکی ها، حفیظ الله امین ها، ملا عمر ها، طالبان ثبت تاریخ سیاسی- اجتماعی افغانستان می باشند. و همچنان جنایات و خود فروشی های فاشیستان کنونی که در مرکز ثقل دولت جمهوری اسلامی افغانستان نیز ادامه کارنامه های ضد انسانی اسلاف شان در این حیطه بی وارث و مثله شده خراسان  می باشند که مثل آفتاب روشن است.

در جای دیگری کتاب سقاوی دوم چنین می خوانیم:

« تمام زمینهای لامزروع دولتی از شمال کابل تا سالنگ، به طور جمعی به خیل های از شرق، جنوب و جنوب غرب توزیع گردد، فایدهء آن اینست که درین مناطق تناسب و توازن قومی مراعات و امکان بغاوت در برابر دولت مرکزی از میان برداشته میشود.

از  آنجاییکه بیگانه ها و مزدوران شان در افغانستان، برای باشنده گان مردم پنجشیر، اندیشه و کینه یی در برابر مردمان دیگر ساکن کشور داده اند و نیز برای آنکه دیگر این مردم وسیلهء توطئه های بیگانه بیگانه و خارجی نشده و از موقعیت جغرفیایی و نظامی این منطقه علیه تمام کشور بهر برداری نگردد، پس باید این منطقه از مردمان ساکن فعلی آن تصفیه گردیده و برای باشنده گان آن در مناطق شرق و جنوب غرب کشور به اندازهء زمین شان و یا از آن زیادتر، زمین داده شود.» ( 3)

در اینکه در کتاب سقاوی دوم دستور می دهد که «پنجشیر» از وجود مردمان بومی آن کاملا تصفیه گردد و آنها را در مناطق شرق و جنوب غرب انتقال و برای شان زمین داده شود؛ این خود خلاف کرامت انسانی، ارزش های اسلامی و ضد معیارهای حقوقی پذیرفته شدهء بین المللی می باشد . اینگونه طرح و دستور ها به عنوان هارترین طرز دید شؤنیستی حاکم را در کشور به نمایش می گذارد که 120 سال قبل این عمل شوم توسط عبدالرحمن و دولتش در هزارستان و به خصوص در ارزگان و حومه آن مورد تطبیق قرار گرفتند و حال در مورد تصفه قومی در پنجشیر مطمح نظر می باشد. اگر این پلان شوم اینها در پنجشیر تطبیق گردد؛ آنگاه پنجشیر از وجود اقوام بومی شان به صورت اجباری تخلیه و نابود خواهند  شد. آیا چنین دستور سمسور افغان و باند عقب پرده کتاب سقاوی دوم یک دشمنی مستقیم و برهنه علیه دری زبانان مردم تحت ستم پنجشیر نمی باشد؟

دیگر اینکه خطرناک ترین برنامه عبدالرحمن خانی و شؤنیزم قبیلوی با بهانه خطر ایران در مورد «بامیان» در کتاب سقاوی این گونه تأکید گردیده است:

« به خاطر آنکه دست ایران به کلی از افغانستان کوتاه شود، باید در آن ساحه هایی از بامیان که ملکیت دولت محسوب می گردد، اقوامی را از شرق، جنوب و جنوب غرب جا به جا و مسکن گزین ساخت و آن مناطق علفچر که قبلا در اختیار کوچیها بود، باید دوباره به آنها سپرده شود و هم برای ساختن علفچرهای و مراتع دیگر همراه شان کمک صورت بگیرد، این کار برای امور مالداری در افغانستان بسیار سودمند و مفید ثابت خواهد شد.» ( 4)

اگر پشتون سالاران، حکومات میراثی و شؤنیستان که مردمان شمال و غرب کشور را در ارتباط وجوه مشرک نژادی، قومی، زبانی و فرهنگی شان با اقوام سرحدات شمالی و غربی افغانستان تهدیدی به تمامیت ارضی کشور تصور نموده و انتقال قبایل پشتون را در آن سرحدات تقاضا کرده تا گویا امنیت سرحدی و ملی از این رهگذر تأمین گردد؛ اما برای مردم هزاره که در قلب افغانستان قرار دارند، بهانه سرحدات را آورده نتوانسته و صرفا در ارتباط مذهب مشترک با اکثریت مردم ایران، انتقال افراد قبایلی خویش در بامیان مطالبه نموده اند.

دست اندرکاران کتاب سقاوی دوم خوب می دانند که مردم هزارستان و خاصتا اهالی بامیان با فقیر ویژه ای دست و پا می زنند ، ولی با اهداف سیاسی و دراز مدت دستور داده که پشتون های شرق، جنوب و جنوب غرب کشور در بامیان جا به جا  و  مسک گزین شود و علفچرا دوباره در اختیار آنها قرار گیرند. بدین وسیله حتا مردم بامیان را در حالت فقر آن نیز آرام نگذاشته و با انتقال قبایل پشتون زمینه بود و باش آنها را نیز تدریجا تنگ نموده و تا بالاخیره مجبورا بامیان را ترک کنند. پشتون سالاران منحط قبیلوی بدین طرح ضد انسانی و شؤنیستی خویش خواهان مسکن گزین سایر پشتون های هردو سمت خط دیورند در بامیان نیز می باشند تا از یک طرف سرزمین های مردم بومی را به صورت دایم اشغال نمایند و از سوی دیگر مردم را به اسارت جدید تبار حاکم درآورند که این امر در تضاد کامل با اصول قرآنی، کرامت انسانی، موازین بین المللی و مصالح ملی ما نیز قرار دارد.

میراثداران عبدالرحمن خانی هنوز هم از دشمنی های بدوی، قبیلوی، قومی، مذهبی، سمتی وغیره خودها علیه مردم فارسی دری زبان تاجیک، هزاره، قزلباش، بیات، ایماق وهمچنان اوزبیک، تورکمن، بلوچ، نورستانی، اهل هنود، یهود، عیسوی و... خسته نشده و به خاطر نابودی قطعی آنها ها در کتاب سقاوی دوم این چنین دستور را عنوان حکام پشتونی در افغانستان می دهند:

« در سرحدات مشترک با ایران، باید خیلهایی از جنوب و جنوب غرب جا به جا شوند و مفیدیت آن در این است که مردم این مناطق با ایران پیوندهای مذهبی و زبانی جداگانه دارند و به این گونه هر نوع زمینه و امکان دست درازی و مداخلهء ایران در کشور ما، از بین میرود.» ( 5)

این یک امر مسلم است که تاجیک ها، هزاره ها، قزلباش ها، بیات ها، ایماق ها وغیره گویندگان دری زبان افغانستان هستند که با فارسی زبانان ایران، تاجیکستان و خیلی از فارسی دری زبانان هند، پاکستان، عراق، سوریه، امارات متحده عربی وغیره با یک زبان واحد دری و یا فارسی دری خراسانی مکالمه، خوانده و می نویسند. اما وجوه مشترک زبانی و مذهبی برخی از اقوام شیعه مذهب و حنفی مذهب کشور ما با ایران هرگز بدین معنا نبوده که این بومیان افغانستان مصالح ملی خویش را قربانی اغراض سیاسی دولت ایران و یا کدام کشور دیگری کرده باشند. اما سمور افغانستان و قبیله گرایان شان با این بهانه، اصلا خواهان انتقال باقیمانده قبایل پشتون آن سوی خط دیورند در پوشش پشتون های بی زمین افغانستان در غرب کشور با سرحدات ایران نیز می باشند و تا یک «کمرنبد شؤنیستی» را در تمام سرحدات کشور به وجود آورند. در صورت عملی کردن این امر است که نقض تدریجی هویت انسانی، تاریخی، فرهنگی، نژادی، قومی، مذهبی، سیاسی، سمتی وغیره اقوام غیر پشتون در دستورالعمل شؤنیستان و تروریستان طالبی و سایر همفکران شان در این عصر انترنت قرار خواهند گرفت. اما یک پرسش کلیدی باقمی می ماند که چرا شؤنیستان هراس از مناطق جنوبی و شرقی کشور با پاکستان را ندارند که تنها از وجود اقوام غیر پشتون در سرحدات شمالی و غربی کشور نگرانی ظاهری را تبارز می دهد؟ آیا عبدالرحمن در عوض تخت پادشاهی مطلقه، برخی از قبایل پشتون و بلوچ را از مناطق جنوب و شرق کشور ما همراه با مناطق شان به هند برتانوی نفروخت؟

پس به این صورت هدف از دستورات کتاب سقاوی دوم، حد اقل به اسارت کشتاندن تمام اقوام غیر پشتون می باشند که این چنین سیاست و ستراتژی مغایر کرامت انسانی، ارزش های دینی، مصالح ملی، و ضد تمام قوانین مدنی و حقوقی پذیرفته شده بین المللی در افغانستان کثیرالاقوام می باشد که مردم ما اعم از «پشتون و غیر پشتون» باید قبل از همه هوشیار باشند و در این زمینه به صورت آگاهانه اندیشه نموده و با مبارزات سازنده انسانی، ملی، مدنی، منطقی، عقلانی و دموکراتیک خویش در برابر تمام دشمنان داخلی و حامیان خارجی شان اقدام نمایند.

ملاحظه می گردد که یک جمع کوچک پشتون سالاران و شؤنیستان که در امتداد تاریخ از آدرس توده های استثمارشده و قبایل غیر سیاسی پشتون به نفع خواست های طبقاتی، سیاسی، خصوصی و حامیان خارجی خویش استفاده کاذب و غیر مشروع را نموده که کاملا مبرهن می باشد. این اربابان مستبد و هژمونی خواه اگر از یک طرف از تحقق حقوق عادلانه برای توده های مظلوم پشتون عملا سرباز زدند و از طرف دیگر حقوق اقوام غیر پشتون را به طور عریان غصب و آنرا به صورت کاذب به افراد قومی خویش بخشش نموده اند که به این قسم از پشتوانه آنها نیز به خاطر تداوم انحصار حاکمیت سیاسی- اجتماعی نیز تا کنون استفاده می برند و عامل تشدید تضادها و خشونت های جدید قومی، منطقوی، مذهبی، فرهنگی وغیره نیز گردیده اند. پس علت های همه غصب اراضی مردمان زیر ظلم همین خوانین، شاهان و حکومت های استبدادی تک قبیلوی- قومی در بستر این سه قرن اخیر کشور بوده که از یک سو باعث «بحران هویت ملی» در افغانستان گردیده و از سوی دیگر جامعه را از کاروان تمدن و پیشرفت زمان نیز محروم نموده اند.

حال منطق تکامل نیازمندی زمان و مصالح ملی- دموکراتیک کشور ما ایجاب می کنند که دولتمداران کنونی و آینده افغانستان با زیر بنای علم و عقلانیت از حاکمیت های گ ظالمانه و ناگوار گذشته و موجود در کشور عبرت بیگیرند و ملکیت های حقوقی و شخصی اقوام که به زور غصب و برای دیگران داده شده اند، مجددا به بازماندگان مالکان اصلی شان بازگردانند تا عدالت انتقالی در این راستان اقلا عملی گردند. و در ضمن دولت حالیه و به خصوص آقای حامد کرزی باید تمام زمامداران مستبد، خود فروخته و حکومات فاشیستی گذشته را مورد انتقاد منصفانه و خردمندانه قرار دهد و از جنایات که از سوی آنها به مردم صورت گرفته اند، شخص آقای کرزی از تمام مردم افغانستان و با خصوص از بازماندگان آنها عذرخواهی نماید.

القصه:

با شواهد مستند تاریخی که در دست اند، عوامل عقب نگهداشتن کشور افغانستان را اهل خبره خوب می دانند که بافتار سیاسی- اجتماعی عقب نگهداشته شده و رهبری حاکمیت های این حیطه همواره غیر عادلانه و غیر انسانی بوده و خاصتا در طی دو صد سال اخیر همه زمامداران خودکامه و انحصارگر و حکومات قبیله گرای افغانستان وابسته به خارج نیز بوده اند. اگر از یک طرف زمامداران و حکومات ممثل خواست های کاذب و غیر مشروع طبقات حاکمه و شخصی خود نیز بوده اند. و از طرف دیگر مصالح ملی کشور را در پای منافع بیگانگان نیز قربانی نموده  و تمام اقوام کشور اعم از پشتون و غیر پشتون را یکسان به خاک وخون کشانده اند.

تعجب دیگر اینکه یک عده کسانی که از محصول عرق ریزی و خون مردمان کشور ما صاحب تعلیم و ارزش های مدنی هم گردیده اند، حتا هنوز هم با فرهنگ قبیلوی و تفکر انحصار حاکمیت تک قومی به سر می برند که در برابر سایر اقوام عملا برخورد «شؤنیستی»  می نمایند. این چنین کسان از جمله علم برداران افغان ملتی و سایر دموکراتمأبان تحت رهبری آقای حامد کرزی در هرم دولت جمهوری اسلامی افغانستان هستند که با حزب اسلامی، طالبان و نظایرهمفکران شان که در ظاهر امر خواهان حقوق مدنی پشتون ها هستند؛ اما در واقعیت امر اینها غاصبین حقوق عادلانه توده های محکوم پشتون و دشمن مرموزانه جامعه پشتون ما نیز می باشند و از نام جامعه نجیب پشتون استفاده ناجایز و غیر انسانی را همیشه به نفع خودها نموده و بازهم می نمایند. و در ضمن این شؤنیستان از آدرس و نام جامعه عزیز پشتون ما استفاده سوء نموده  و اصلا زمینه های دشمنی  آنها را با سایر اقوام مساعد می نمایند. اکنون شؤنیستان حاکم در کشور که از حمایت بی دریغ حلقات خاص قدرت های خارجی در افغانستان نیز برخوردار هستند که یگانه ترویج دهنده تضادها، ارتشاء، موادمخدر، قاچاق، خشونت ها و دشمنی های قومی در جامعه نیز می باشند.

هرچند که طبقات حاکمه اقوام غیر پشتون نیز با انواع گوناگون به مکیدن خون و تحمیق مردمان تحت ستم خویش مصروف بودند و هنوز هم هستند و از شأن و هویت اقوام خویش نیز بهره جویی غیر انسانی را می کردند و می نمایند؛ اما آنها مانند حلقات شؤنیستی پشتونتبار از جمله گردانندگان قدرت انحصاری و دست نشاندگان شماره اول کشورهای خارجی در افغانستان نبوده و نمی باشند. اغلبا یک عده ای آنان با شیوه های دیگری در خدمت حکومات و زمامداران شؤنیستی پشتونتبار کشور ما از آغاز تا حال قرار داشته که منافع مشترک طبقاتی و ماهیئت ارتجاعی آنها نیز ایجاب آنرا می نمایند.

اما فراموش نباید کرد، وقتی که از پشتون سالاران، جلادان، فاشیستان، انحصارگران، قبیله گرایان، شؤنیستان و ... استبداد پشتونتبار صحبت می شود؛ بدین معنا نیست که از خرد و بزرگ پشتون دارای همچون صفات غیر عادلانه، استبدادی و غیر انسانی می باشند. بلکه اوصاف فوق الذکر مختص به آن اقشار طبقاتی پشتونتباران ظالم، خود فروخته، محور طلب و خون آشام می باشند که حقوق همه ای اقوام اعم از مسلمان و غیر مسلمان کشور را زیر پا نموده  و حتا به خون توده های مظلوم و پابرهنگان پشتونتبار به صورت غیر مستقیم و گاه مستقیم نیز تشنه می باشند. اما ناگفته نباید گذاشت که طقبات ستمگر و استثمارگر غیر پشتون نیز از مردمان شان جدا می باشند و در نقطه مقابل منافع ملی مردم و مصالح کل کشور قرار دارند. همان طوری که اربابان مستبد، فاشیستان، انحصارگران، جلادان و... پشتونتبار دشمنان تک تک مردم کشور می باشند، این خودکامگان و خائنین غیر پشتون نیز دشمن جان، سر و مال کلیه مردم افغانستان هم می باشند. یعنی خوانین استثمارگر هرتبار، حکام مستبد هرقوم و حکومات فاشیستی کشور ما با ماهیئت ضد ملی، ضد مدنی و ضد انسانی خویش در یک صف قرار داشته و توده های محکوم و مظلوم اعم از مسلمان و غیر مسلمان افغانستان در صف مقابل آنها قرار دارند.

در بخش های گذشته این مقاله نوشتم که اربابان، ستمگران، حکومات پشتون تبار همواره زمین های اقوام غیر پشتون و زمانی هم از اراضی مخالفین پشتونش را نیز غصب نموده و روی ملحوظات سیاسی و شخصی به قبایل دلخواه قومی خویش داده که مستحق آن هرگز نبودند. جلادان، زمامداران و دولت های خون آشام پشتوتبار از یک سو که زمین های غصب شده اقوام دیگر را برای تعداد از قبایل قومی خویش دادند، برای قوم پشتون دشمن خریدند. و از سوی دیگر  این چنین قبایل پشتون را مفت خور، کاذب، تجاوزگر، تقلب کار، خشونتگر و... نیز عادت دادند که یک جنایت و خیانت خاص در مورد مردم بیگناه پشتون از سوی دولت های جابر پشتون بوده و می باشند. و در ضمن دشمنی های ناخواسته را میان توده های پشتون محکوم و اقوام مظلوم غیر پشتون نیز خلق نمودند تا اینکه قدرت های فاشیستی آنها تا به امروز اداده پیده نموده اند.

ای کاش خوانین، شاهان و حکومات پشتونی، توده ها و طبقات ستمدیده جامعه پشتون را از حقوق عادلانه و دموکراتیک شان بهره مند می نمودند. ای کاش حکام وقت زمین های لامزروع را با امکانات لازم در مناطق جنوب، شرق و جنوب غرب در اختیار آن عده پشتون های مستحق می گذاشتند؛ نه اینکه زمین های مناطق غربی، شمالی و هزارستان را به خاطر اهداف شوم سیاسی و شخصی خودها غصب و آنرا به صورت غیر مشروع تحویل اربابان و افراد قومی خاص خویش نمودند و بدون وسیله نیز تخم نفاق را در میان توده های غیر سیاسی اعم از پشتون و غیر افشاندند. ای کاش، دولت وقت کشور ما نطفه های مدنیت را در متن فرهنگ منحط قبیلوی، ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه عقب نگهداشتهء پشتون ما ایجاد و گسترش می دانند تا امروز شاهد بروز و تولد تروریستان طالبانی، حزب افغان ملتی، حزب اسلامی حکمتیار و سایر تمدن ستیزان و شؤنیستان از بین این جامعه عقب نگهداشته پشتون به ضرر مصالح ملی افغانستان و در خدمت بیگانگان نمی شدیم.

خلاصه، اگر مردم اعم از مسلمان و غیرمسلمان کشور ما با کسب آگاهی لازم انسانی، اسلامی، اجتماعی، سیاسی، علمی، فرهنگی، اخلاقی، و منطقی خویش نخبه های مدنیت و ایجاد عناصر وحدت ملی را در نفس میکانیزم ملوک الطوایفی، فرهنگ تنگ قبیلوی و بافتار قومی کشور تدریجا خلق نکنند و به صورت یک پارچه در مبارزه سرنوشت ساز علیه ساختار فرتوت اجتماعی- سیاسی، بیدادگری ها، طالبانیزم، شؤنیزم، استبدادیان زمان و سایر همفکران شان و همچنان بر ضد دشمنان خارجی بسیج نگردند؛ اندیشه مستقل ملی- دموکراتیک، سعادت، آزادی، تمدن، خودباوری، ترقی، خود سازی و... هویت سازی نوین انسانی از غیب برای مردم و کشور ما بدست نخواهند آمد.

حال زمان آن رسیده که همه قبایل، اقوام و خلاصه تک تک مردم افغانستان بر پایه ارزش های دین مبین اسلام، دانش عصر، نیازمندی زمان، عقلانیت سازنده انسانی از آن اوراق تاریخ سیاه و مثبت گذشته و کنونی کشور به صورت آگاهانه عبرت بگیرند، دوستان را از دشمنان با منطق و خرد دموکراتیک تفکیک دهند. و بعد این بومیان اعم از مسلمان و غیر مسلمان کشور ما برای تعیین سرنوشت عادلانه و دموکرتیک خویش وارد صف پیکار آگاهانه و عرصه مبارزات رسالتمند سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، روانی وغیره در متن تمام مناسبات جامعه گردند؛ تا مردم خودشان بر مبنای خواست ها، نیازها و آرمان های لازم انسانی، اسلامی، حقوقی، مدنی و... مستقل ملی خویش نخست صاحب اندیشه انسانی، مدنی، مستقل ملی، مترقی و دموکراتیک گردند و بعد بر اساس آن مایه نظام مردم سالاری را در کشور خود تدریجا و به طور مسالمت آمیز پی ریزی نمایند، نه از خارج از کشور.

در آخر این چند کلام نغز سرایشگران که به هدف رسیدن نهایی به همسویی، وحدت ملی، صلح، محبت و بالاخیره غرض نیل به ارزش والای  انسانی و انسانیت سازنده  سروده اند، تقدیم خوانندگان گرانقدر می گردد:

چو دیدید ســـرما بــهار آورید     بکوشید و خوبی به کار آورید

ز خون ریختن دست باید کشید     سر بی گناهــــان نبایـــــد برید

«فردوسی»

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغــر اندازیم     فلک را سقف بشکافیم و طرح نو دراندازیم

«شمس الدین محمد حافظ»

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهــر     کز دیـــو دد ملـــولم و انسانم آرزوست

«مولوی»

بنـــی اد اعضـــای یکدیــــــگرند     که در آفرینش ز یک گــــــوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار     دیگر عضــــو ها را نمانـــد قرار

تو کز محنت دیـــگران بی غمی      نشایــــد که نامـــت نهــند آدمی

«سعدی»

پایان

منابع:

( 1 )- ص 158 «سقاوی دوم»، نویسنده: سمسور افغان ، چاپ اول: 1377 خورشیدی- 1998 میلادی. مترجم: خلیل الله و داد بارش- هالند، ناشردری: ادارهء دارالنشر  افغانستان

( 2)- ص 159 «سقاوی دوم»، نویسنده: سمسور افغان ، چاپ اول: 1377 خورشیدی- 1998 میلادی. مترجم: خلیل الله و داد بارش- هالند، ناشردری: ادارهء دارالنشر  افغانستان

( 3)- ص 159 و 160 «سقاوی دوم»، نویسنده: سمسور افغان ، چاپ اول: 1377 خورشیدی- 1998 میلادی. مترجم: خلیل الله و داد بارش- هالند، ناشردری: ادارهء دارالنشر  افغانستان

( 4)- ص 160 «سقاوی دوم»، نویسنده: سمسور افغان ، چاپ اول: 1377 خورشیدی- 1998 میلادی. مترجم: خلیل الله و داد بارش- هالند، ناشردری: ادارهء دارالنشر  افغانستان

( 5)- صفحات 160و 161 «سقاوی دوم»، نویسنده: سمسور افغان ، چاپ اول: 1377 خورشیدی- 1998 میلادی. مترجم: خلیل الله و داد بارش- هالند، ناشردری: ادارهء دارالنشر  افغانستان

تاریخ نشرمطلب: جمعه 15 سنبله 1387 خورشیدی برابر با 5 سپتمبر 2008 میلادی/ آلمان