محمدالله نصرت: 17 دلو 1388

ثروت حیات
میروی و از فـراقت دل بــی قـرار دارم
زملال و دردی هجران گله بشمـار دارم
سخنی مگوی جانم ،که بسوزد استخوانم
سوی من مکـن اشاره ،دلی داغدارم دارم
منم آنکه می دهم جان ز جفا ورنج بسیار
ز پسی همه فـریبت چـــرا انتظـار دارم؟
اگــــر من ببـــاد دادم همه ثـروت حیـاتم
نفســم به سینـه بـاشد به تو افتخـار دارم
توبیاکنارم امشب که دلم ازین قـفس رفت
چشـم اشکبار دارم ، دلی پرشـرار دارم
زلبهای میگسـارت بدهی زکات مسکین
کرمی کـن ای عزیزم کمی اعتبار دارم
مگذارکه بانگاهت دل"نصرت"آب گردد
به میـانی خوبـرویـــان شۀ تاجدار دارم
اشکاشم - بدخشان
4- دلو - 1388